نشر ماه
صفحات وبلاگ
← صفحه بعد صفحه قبل →
کلمات کلیدی مطالب
     
نویسنده: اسحاق نجم الدین - ۱۳٩٠/۱/۱٠

 

. چنانچه اندیشه و شعور توصیه کند و مخالفین سیاسی از سکتاریسم رها شوند و آن را تحت کنترل قرار دهند، بهترین امر مشترک سیاسی رخ می دهد و همان اتفاقی که در رئالیسم جادوئی ادبیات با آن روبرو هستیم، در سیاست نیز با آن مواجه خواهیم شد. انتقال اسپانیا از اقتدار گرایی به رهبری آزاد، از توسعه نیافتگی به شرایط مطلوبتر، از جامعه نابرابر اقتصادی، طبقاتی و بیعدالتی تا گام گذاشتن به جامعه رفاه، شرایطی که ضرورت جامعه اروپایی برای رشد و ارتقای دموکراسی فرهنگی است، در چند سال کوتاه، توجه جهان به گذار اسپانیا به مدرنیته را بخود معطوف کرد. برای من که از نزدیک شاهد شکوفایی این دوره بودم، بسیار قابل فهم و پر از تجربه و آموزنده بود. طاعون درمان ناپذیری ناسیونالیسم که به جهان معاصر و همین طور اسپانیا سرایت داده شده، آن رشد موفقیت آمیز را به نابودی کشاند.

من از هر نوع ناسیونالیسم بیزارم. ایدئولوژی بومی، کوته نظر و انحصاری ـ و یا به تعبیری مذهب ـ که افق های روشنفکری را محدود می کند و آغوشش را برای راسیسم و تعصب های نژادی و قومی باز می گذارد. برای این ها شرایط کاملأ تصادفی ارتقا می یابد که تا حدودی محل تولد و یا اخلاق و بی شناختی از ماهیت حیات بالاترین ارزش محسوب می شود. در کنار مذهب، ناسیونالیسم عامل و محرک بسیاری از بدترین و خونین ترین جنگ های تاریخی بوده اند. هر دو جنگ جهانی و کشتاری که در خاورمیانه رخ می دهد، نمونه هستند. در آمریکای لاتین ناسیونالیسم بیش از هر چیز به اختلاف، هرج و مرج و نزاع دامن زده است و پول های هنگفتی صرف خرید اسلحه شده است، هزینه ای که می توانست در ساختن مدارس، کتابخانه ها و بیمارستان ها صرف شود.

نباید کر و لالی ناسیونالیسم و بیزاری و نفرت به دیگران که همواره تخم نفاق و خشونت افشانده را با میهن پرستی سالم و تعلق خاطر و سخاوتمندی برای کشوری که روشنایی از آن برمی خیزد، مخدوش کرد.

جایی که از طرفی اجدادمان می زیسته و از طرفی دیگر اولین رویایمان شکل گرفته است. دورنمایی کاملأ آشنا از جاها، خویشاوندان و اتفاقاتی که لحظه های ما را تحقق بخشیده و ما را از تنهایی بیرون آورده است. کشور پرچم یا سرود ملی نیست، یا شعار و هورا کشیدن برای قهرمانان از پیش تعیین شده که کشور محیطی مملو از انسان ها که حضور ذهنی و عینی جمعیتی است که رنگ ها، فاصله ها و احساس گرم یگانگی خانه همه ما را می سازد. جایی که بازگشت ما به آن سوی است.

 

  پرو برای من همان ارگویی پا است، جایی که تولد یافته ام اما هرگز در آن نزیسته ام. شهری که مادرم، پدر و مادر بزرگم مرا با آن آشنا کرده اند. همیشه همه اعضای خانواده ی ما سنت منطقه را رعایت کرده اند و شهر سفید را با خود در وضعیت های ناامن حمل کرده اند. در اینجا منظورم تپه پیورا است. تپه درحتان انجیر و خر های بیچاره اش که در دوران جوانی ام از این حیوان بارکش پاهای زمخت یاد می شد.ـ اصطلاحی زیبا و در عین حال غم انگیزـ  آنجا بود که متوجه شدم این لک لک نیست که با بچه هایش می آید که عاشقانه خلق شده اند تا کارهای وحشتناکی را به انجام رسانند. نگاهی مرگ بار. اینجا آموزشگاه سان میگوئل است، و این یک نمایشنامه محلی است، جایی که برای اولین بار توانستم نمایشی سر هم بندی شده و مونتاژ که خودم نوشته بودم را تماشا کنم. گوشه ای از خیابان دیه گو فیره و کولونه در میرافورس در لیما بود. که معمولأ ما آنجا را محدوده شاد می نامیدیم. جایی که من شلوار های کوتاه را با شلوار های بلند عوض کردم، اولین سیگار را در آنجا پک زدم و رقصیدن را یاد گرفتم، جایی که عاشق شدم و دختر بازی می کردم. همان جای خاک گرفته لرزان مدیریت روزنامه صبح لا کورنسیا است، همان جایی که در شانزده سالگی توانایی خبرنگاری ام را محک زدم، حرفه ای که سال ها پا به پای حرفه نویسندگی ام با آن سال های زندگیم را بسر کرده ام. از جهان چیزهای بیشتری آموختم و معاشرت با انسان ها از هر گوشه ای و از هر نوع اش خشمگین، مهربان، آزار دهنده، روبرو شدم. همان جایی که آموزشگاه نظامی لونیسو پرادو در آن جا واقع است.، جایی که آموختم پرو آن جامعه کوچک متوسط نیست، جایی که در آن حصر بودم و مراقبت شده ام، که پرو کشوری است بزرگ تاریخی، کشوری زخم خورده، نابرابر و جامعه اش بارها بخاطر همین نفصان ها بلرزه در آمده است. این جا مخفی گاه سلول حزب کاهیدوس است، جایی که ما، دانشجویان دانشگاه مارکوس آماده انقلاب جهانی بودیم. و پرو دوست و دوستان سازمان لیبرالی موویمینتو که در سه سال زیر بمباران، قطع برق و فضای تروریستی برای دفاع از دمکراسی و فرهنگ آزادی مبارزه کرد.

پرو پاتریسیای من است. دختر عمه دماغ بالا و رام نشدنی که من در چهل سال پیش موفق شدم تا با او ازدواج کنم و کماکان با شیفتگی، ضعف اعصاب و حمله هایی که گاه به وی دست می دهد، در نوشتن مرا یاری رسانده است. بدون کمک های بی دریغ او زندگیم خیلی وقت پیش از این بحرانی و در هم ریخته شده بود. که آلوارز یا گونزالو و یا مورگانا و یا شش تا از نوه ها که تداومی بر خوشحالی و هستی ما را قوت می بخشند. او همیشه فعال است و همیشه کارهای مثبت انجام می دهد، او حلال مشکلات است، مسئولیت اقتصاد خانواده را بر عهده دارد، نابسامانی ها را سازمان می دهد و از کارهای خبرنگاری و نفوذی فاصله می گیرد. از کارهای من دفاع می کند، جلسه هایم را تعیین می کند، سفر هایم را برنامه ریزی می کند، چمدان ها را مرتب می چیند و او  آنقدر بخشنده است که هر گاه نیز با من جدل می کند، بهترین اظهار ادب را در حق من انجام می دهد. او می گوید: " ماریو، تنها کاری که از تو ساخته است، نوشتن است."

ادامه دارد      

     

 

نویسنده: اسحاق نجم الدین - ۱۳۸٩/۱٢/۱٤

جین شارپ و جنبش ضد خشونت

 

معمولأ قدرت سیاسی بمنزله کلیتی از اقتدار، نفوذ، دسترسی به ابزارهای سرکوب برای بسیج شدن با هدف کسب قدرت سیاسی و یا مانعی برای تصمیمات صاحبان قدرت شرح داده می شود. کاملأ واضح است که اگر ما مفهوم قدرت را نشناسیم نمی توانیم انگیزه ای موثر و قانع کننده برای موجودیت و اداره قدرت داشته باشیم. بر اساس نظریه شارپ دو موضوع مرکزی در نگاه به قدرت وجود دارد.

دیدگاه یکپارچه

دیدگاه وابسته

در این دسته مردم رضایت و خوبی رهبری کنندگان را از قدرت مطالبه می کنند

در این دسته رهبری کنندگان رضایت و خوبی مردم را از قدرت مطالبه می کنند

قدرت در شخص و یا اشخاصی تجلی می یابد

نهاد های گوناگون اجتماعی منشا قدرت هستند

قدرت مستقل، باثبات و مراقب است و پروسه تغییر قدرت دشوار است

قدرت وابسته و محتاج کمک و همبستگی در همه شاخه ها است

اساس تئوری دیدگاه یکپارچه از خشونت سیاسی نشأت می گیرد  و قدرت کم و بیش بر کمیت استوار است. قدرت گرفتنی است، این قدرت قوی، مستقل و اراده گرایانه ظاهر می شود. نگاه و نظر یکپارچه به قدرت به این معنا است که نمی توان بر این قدرت غالب شد مگر این که نظری یکپارچه تر، قوی تر از قدرت یکپارچه ایجاد شود. مخالفین قدرت یقینأ به مرور زمان می توانند تنها به کاهش ابزار های مخرب برای یک  دگرگونی دست یابند. بر اساس این تفکر قدرت به سنگ شبیه است که می توان آن را تراشید، قطعه قطعه کرد تا تقریبأ کوچک شود  یا کاملأ جز جز شود.

پیروزی بر قدرتی که شبیه به سنگ های اهرمی است تنها از راههای زیر امکان پذیر است:

الف. از طریق انتخابات آزاد و دمکراتیک

ب. کودتای دولتی

پ. جنگ

در یک جنگ مخالفین باید بر ارتش سرکوب غلبه کنند، صنعت، جاده ها، شهرها و سایر موارد باید از کار بیاندازند، بمب اتمی آخرین ابزاری است که در این کارزا تهدید کننده خواهد بود.

در یک چشم انداز ضد خشونت قدرت شکل وابسته دارد، نباید به قدرت چون مستأجر موقت پنداشته شود، بلکه قدرت اراده ای است که پذیرفته شده است و اگر مردم در قشر وسیع آن به نافرمانی روی بیاورند، صرفنظر از این که رهبری سیاسی از چه ابزارهایی استفاده کنند، دیر یا زود تمامی یا بخشی از قدرت را واگذار خواهند کرد.

قدرت یکپارچه صرفنظر از یکپارچگی اش هم به رهبری شوندگان و رهبری کنندگان وابسته است. اگر قدرت یکپارچه شناخته و عمل کند در واقعیت های روزمره نیز یکپارچه عمل خواهد کرد. منظور شارپ این است که همه جوامع چه آن جایی که بشکل نظام های دموکراسی اداره می شود و چه آن جایی که بشکل دیکتاتوری اداره می شود در نهایت گمان اکثریت مردم بر یکپارچگی قدرت وابسته است و این تفکر بر جامعه سیطره می یابد.

چنانچه نظریه شارپ درست باشد باید توضیح داد که چرا نیروی ویرانگر بی اثر است؟ جنگ جهانی دوم و بمب افکنی آلمانی ها نمونه ای از این دست است. بر اساس نظریه شارپ تلاش نیروی ویرانگر مستقیمأ نامعقول است و شبیه به این است که تمام انرژی صرف این می شود تا دیگ از آتش دور نگه داشته شود تا بتوان سرش را برداشت و کاملأ غافل از این که شعله کماکان پر حرارت است. جنبش ضد خشونت تلاش می کند تا شعله را پائین بکشد تا از این طریق به قدرت دست یابد.

 

ریشه اجتماعی قدرت

از نگاه شارپ قدرت مستأجر فرد یا افرادی نیست. این یعنی چه؟ شارپ چند نکته از ضروریات قدرت شرح می دهد:

1ـ اقتدار. اقتدار برای این است که تصمیم بگیرد. این اختیار را رأی دهندگان (مردم) داوطلبانه تفویض کرده اند.

2ـ توانایی انسانی.  چه تعداد از رهبری اطاعت می کنند.

3ـ توانی و دانش رهبری.

4ـ فاکتور های نامعلوم. عادت انسانی به فرمانبری، ایدئولوژی و تجاربی که مردم در مأموریت های سیاسی دارند.

5ـ امکانات و ابزار. ابزارها و امکانات اقتصادی، توانایی طبیعی، انتقالات، حمل و نقل و غیره.

6ـ  تحریم. توانایی برای بجریان انداختن تحریم ها. همه بر علیه شهروندان و مخالفین اتباع بیگانه.

تأکید شارپ بر شش بند فوق در وهله آخر به اطاعت و فرمانبری ارجاع می دهد. کارکرد و عمل فشرده ریشه در فعالیت های داوطلبانه دارد. پایه اقتدار در بیشترین حالت به رهبری مربوط است. رهبران به توانایی نیروهای وسیع انسانی احتیاج دارند. اطاعت و فرمانبری به اقتدار بستگی دارد. بسیاری از انسان ها آماده ی همکاری هستند، کمک های مالی می رسانند تا در یک کلام چرخ دولت از کار نیافتد. همه تصمیم ها در وهله آخر به این بستگی دارد تا آن ها را وارد صحنه و کارزار کنند. حفظ قدرت طبیعتأ اجباری است، اما کماکان به نیرویی احتیاج است تا این اجبار را به جریان بیاندازد و در وهله آخر قدرت مبارزه دورنی بین رهبری شوندگان و رهبری کنندگان است.

 

فاکتورهایی که اطاعت و فرمانبری را موجب می شوند

1ـ عادت. انسان ها عادت به فرمانبری دارند  و البته منشأش عادت و رسوم است که از تجربه ها که در قدرت وجود دارد، استفاده ببرند و انسان ها به این موجودیت وابسته هستند.

2ـ ترس از تحریم. اشکال های تحریم متعدد هستند، اما منطور در این جا طرد و یا تحریم فیزیکی است.

3ـ وظایف اخلاقی. چیزهایی که واقعأ مناسبات اخلاقی جامعه دانسته می شود.

الف: بهترین شرایط عمومی. قدرت جامعه را در برابر عنصر های ضد اجتماعی محافظت می کند. باید در نظر داشت که قدرت اشتباه می کند اما بدون قدرت نیز وضعیت بهتری ایجاد نمی شود.

ب: فاکتور های فرا انسانی. گمان هایی که خدا را بر زمین نمایندگی می کنند، مذهب، نژاد، ملیت، حقیقت یا این قبیل چیزها.

پ: هویت. باید در نظر داشت که هویت قدرت بر اساس سنت است، قانون، قانون اساسی و سایر موارد حقوقی.

ت: معیار پذیرش: بر اساس معیار های که در جامعه است رفتار می کند.

4ـ علایق شخصی. باید در نظر داشت که سودی داشته باشد، نظیر پول، پرستیژ و یا موقعیت. از این روش رهبری با کمک اکثریت، اقلیت جامعه را کنترل می کند.

5ـ شناسایی روانشناسی رهبران. تجربه ای از ارتباط هولناک رهبران. در جامعه معمول است تا ریزش و سقوط را محتمل بداند و ضروری است که کسانی این گمان را پیش ببرند.

6ـ محدوده صبر. همواره  در برابر قوانین صبر و بردباری وجود دارد اما باید اذعان کرد که این صبر فاقد جذبه است.

7ـ رهبران اعتماد بنفس ندارند. مردم گرایش دارند تا رهبری شوند،  آن ها از بی تفاوتی فرسوده و رنج می برند، آن ها بر این نظر هستند که رهبران شایسته و واجد شرایط لازم برای تصمیم گیری هستند تا خودشان.

اما فرمانبری هرگز گریز ناپذیر نیست. همه طرفین گرو ههای انسانی از عادتی رنج می برند. احتمالأ  همه رنج می برند. اما همواره  افرادی هستند که در قیاس با بقیه نافرمانی می کنند. و زمانی که این پروسه به نافرمانی بزرگ تبدیل شود، می توان آن را در نظریه شارپ یافت که نمونه های آن را می توان در جنبش هندی ها بر علیه استعمار  جست و اگر کمی پیشتر بیایم، سقوط رژیم های اروپای شرقی یکی پس از دیگری نمونه های خوبی هستند.

شارپ دلیل نسبتأ تکنیکی برای این نظریه دارد که تقریبأ می توان چنین ارزیابی کرد: اگر گروهی به جنبش ضد خشونت روی بیاورد، علیرغم این که با همه نوع خشونت های وحشی مواجه می شود و طرف مقابل بر ناسازگاری اصرار می ورزد و اپوزیسیون عمومی در نظر پوزیسیون خشن بیگانه و بی اعتبار پنداشته می شود. و این تفکر در ارگان های چون پلیس، ارتش و کارمند ان عالیرتبه دولتی بروز می کند. قدرت های خارجی نیز در این میان با وحشیگری حاکمان وقت اعتراض می کنند و در شرایطی آن ها تحریم های اقتصادی بر علیه جناح خشونت طلب توصیه و بکار می گیرند.

در مجموع بخشی از فرمانبری به فرمانبری داوطلبانه وابسته است و بخشی نیز با تهدید در باره تحریم ها بارز می یابد. باید تدقیق کرد که فرمانبری های داوطلبانه به فاکتور های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی محدود می شود که همچون در مناسبات وابستگی، ارزش ها و نرم های انسانی نشان داده می شود.

اما همزمان باید تأکید کرد که فرد همواره می تواند از فرمانبری سرباز زند، حتی اگر فرد تهدید و یا طرد فیزیکی شود. برای مثال اگر فرد به زندان محکوم شود تا به اطاعت گردن نهد. اما اگر او از فرمانبری سرباز رند، صرفنظر از هر نتیجه ای نمی توان او را فرمانبر دانست. فرمانبری همواره با این نیت است تا او دستورات را عمل کند.  تحریم ها به این خاطر صورت می گیرد تا به فرمانبری و اطاعت گردن نهد.

 

برگرفته از شبکه سوئدی: صلح و عدالت

ترجمه: اسحاق نجم الدین

 

 

 

 

 

  

نویسنده: اسحاق نجم الدین - ۱۳۸٩/۱٢/٩

 


خطابه ماریو وارگاس لیوزا برنده جایزه ادبیات نوبل در سال 2010 میلادی

در آکادامی ادبیات نوبل سوئد

ترجمه: اسحاق نجم الدین

 

 

 

 

من در پنج سالگی در مدرسه یوستینانوس در بولیوی خواندن و نوشتن را فرا گرفتم. این مهمترین اتفاقی است که در زندگیم رخ داده است. تقریبأ هفتاد سال بعد بوضوح بیاد می آورم چگونه به روش جادوئی واژه ها را بتصویر می کشیدم و چه تأثیر شگرفی بر زندگیم داشت و با شکستن دیوار های زمان و مکان به من امکان داد تا همراه با ناخدا نمو سفر دریایی سختی که از راههای دآرتگنا، آتوس، پرتوس و آرمیس سوی ناآرامی هایی که در زمانه ریشیلیوس که زیرکانه ملکه را تهدید می کرد و مرا در کلیسای زیر زمینی پاریس با بدن های بی روح ژان ولیژان و ماریوس بر دوش رها می کند.

 

مطالعه و خواندن رویاها را واقعیت می بخشید و واقعیت ها را رویایی می کرد و این ها ادبیات جهانی را برای انسان کوچک که من باشم قابل فهم و ملموس می کرد. مادرم برایم تعریف کرد که اولین نوشته ام، داستانی بود که قبلأ آنرا خوانده بودم، زیرا که من ناراحت بودم که چرا داستان به پایان رسیده و می خواستم تغییری در پایان آن داستان داده باشم و شاید این همان چیزی بوده است که تمام زندگیم را وقفش کرده ام بی آنکه متوجه شده باشم که به رشد و میان سالی رسیده ام و بمروز زمان آن داستان ها با کودکیم و هیجانات و شور و شوق پر شده است.

 

خیلی دوست داشتم مادرم اکنون اینجا بود. او که معمولأ در هنگام خواندن شعر های امادو نرواو و پابلو نرودا صورتش اشکبار می شد.  و حتی پدر بزرگم پدرو با بینی بزرگش و سر صاف و بی مویش. او که همیشه به ستایش از شعر هایم می پرداخت و دائی ام لوچو که بطرز بهت آوری مرا وا می داشت تا با جان و دل به نوشتن ادامه دهم، علیرغم این که ادبیات نان آور نبود. در همه عمرم این چنین افرادی مشوق و پشتیبانم بودند و هر گاه یاس مرا در برمی گرفت آنان امیدوارم می کردند. من از همه آنان متشکرم و همچنین لجاجت های خودم و البته کمی هم خوش شانسی که توانستم بخشی از وقت های خوبم را صرف ریاضت، لذت نوشتن سازم که ثمره اش آفرینش زندگی دو سویه است که در آن می توان  پوشش و مانعی در برابر شکست و ناکامی جست که در آن بشکل طبیعی عجیب و غریب است و طبیعتأ عجیب و غریب است. و با بی نظمی فاصله دارد، زشتی ها را آرایش می دهد، لحظه ها را جاودانه می سازد، و از مرگ یک شوخی موقتی می سازد.

نوشتن داستان آسان نبود. زمانی که پندار واژه ای کهنه بر روی کاغذ می شود و ایده ها و شکل ها بی رمق می شوند. چگونه می توان دوباره به آن ها زندگی بخشید؟ از خوش شانسی آفریننده هایی بودند که می توان از راه و روش آن ها آموخت. فلوبر به من آموخت که استعداد نظم پایدار و طاقت فرسایی دارد. فاکنر شکل را به من آموخت- روش نوشتن و ساختار- که موضوع ها را گسترش می دهد و یا از فلاکت رها می کند. مارتورل، سروانتس، دیکنز، بالزاک، تولستوی، کنراد، توماس مان به من آموختند که فضا و حس همانقدر در رمان مهم هستند که سبک و قصه پردازی. سارتر به من آموخت که اصل واژه است و یک رمان یا سناریو تئاتر، و مقاله که به مسائل معاصر می پردازد، می تواند پروسه تاریخ را تغییر دهد. کامو و اورول آموختند که ادبیات غیر اخلاقی ضد انسانی هستند و مالراکس به من آموخت که شجاعت قهرمانانه و قصه های شاعرانه در ادبیات معاصر به اندازه زمانه اودیسه و ایلیاد حضور  دارد.

 

اگر من در این سخنرانی بخواهم تمام آن نویسنده گانی که من کم و بیش مدیون آن ها هستم، فرا خوانم، سایه هایشان پوششی برای تاریکی ما خواهد بود. تعداد آن ها بی شمار است. علاوه بر این آن ها اسرار قصه پردازی را بر من برملا کردند. آن ها به من کمک کردند تا به تحقیق در ریشه های انسانی بپردازم. از اثر ها علیرغم جنون نهفته در آن مراقبت کنم. آن ها بهترین دوستان در کارهای دوطلبانه ادبی ام بودند، کمکی به فراخوان من بودند و من در کتاب های آن ها کشف کردم که در بدترین شرایط امید زبانه می کشد و باید زندگی را ادامه داد. در غیر این صورت چه ضرورتی برای خواندن و کنکاش تاریخی وجود دارد؟

 

 

اغلب اندیشیده ام که نوشتن در کشوری نظیر کشور من که سطح مطالعه شهروندان پائین است و از فقر، بیسوادی و ناعدالتی رنج می برد، و تنها عده ای معدود به مباحث فرهنگی علاقه دارند کاری لوکس نیست. اما این کاستی ها هرگز نتوانسته است از شور و علاقه نوشتنم بکاهد. همچنین زمانی که مبارزه برای نان تقریبأ همه وقت مرا گرفت. گمانم این است که من اشتباه نکرده ام. زیرا که جوانه های ادبیات در یک جامعه مستلزم رشد عالی فرهنگ آزادی، ثبات اجتماعی و عدالت است و هویت ادبیات در گرو این مقوله ها است. پس از این آگاهی ادبی سپاسگزارم. از آن آرزوها و امید هایی که تأثیر گذار هستند و نارضایتی که همواره با واقعیت پدید می آید را می توانیم به قوه خیال های شگفت انگیز سیر واقعیت های ناخشنود را تغییر دهیم.  همانگونه که فرهنگ و محیط زیستی امروزه نسبت به گذشته انسانی کمتر ظالمانه است. بدون خواندن آن کتاب های خوب و خواندنی ما نمی توانستیم انسان های خوبی هم باشیم، و بیشتر دنباله رو، کمتر بیقرار می بودیم و بدون نفس انتقاد که در حقیقت دستگاه متحرک تحولات است، نمی توانست هویت و هستی یابد. نویسنده و خواننده دقیقأ معترض به کاستی هایی هستند که در زندگی مشاهده می شود. انسانی که به کنکاشی چیز هایی در شعر می پردازد که صاحبش نیست. او بی آنکه احتیاجی به گفتنش باشد، می گوید و یا می داند که این زندگی است، همین که هست، بیشتر نمی شود خشنود بود و جرأت و شهامتی است که کاملأ ریشه در شرایط انسانی دارد، پس باید بهتر بشود. ما به شعر احتیاج داریم بگونه ای که بتوان به شکل ها و روش های بیشتری زندگی کرد، هر چند که ما فقط یک نوع زندگی داریم.

بدون شعر آگاهی ما در باره آزادی در شرایط سخت و دشواری که دیکتاتور ها تحت لوای مذهب و ایدئولوژی بوجود می آورند  بسیار در حد نارلی است تا زندگی راحت تر و ممکن تر گردد. آن هایی که به کارکرد ادبیات شک دارند و می پندارند که ادبیات خیال برای خوشبختی رویایی است، به ما در باره همه ی فشار ها و مضاعف ها هشدار می دهند، بهتر است این پرسش را در مقابل خود داشته باشند که چرا همه ی رژیم ها لجوجانه بر کنترل شهروندان از بدو تولد تا آستانه مرگ اصرار دارند و از اعتراض به سانسور توسط جامعه ادبی می ترسند و یا شرایط نوشتن را بر نویسنده ها سخت می کنند و با دیده شک و تردید به جامعه ادبی می نگرند. آن ها این کار را انجام می دهند زیرا که می دانند که خیال ورزی در کتاب ها می تواند چه عواقبی بر آینده حکمرانی آن ها شود. می دانند که چگونه شعر می تواند نقش راهبری ممکن برابر با خواست آزادی ایفا کند. دشمنان جامعه آزاد اطلاعات با ترسی که بر جامعه آزاد و دمکراتیک تزریق می کنند، در حقیقت موقعیت واقعی خودشان را در جهان بخطر می افکنند. صرفنظر از این که آن ها واقعأ چنین می خواهند یا نه، صرفنظر از این که آن ها این را می دانند یا نه، شاعرها روایت نارضایتی هایش از خفقان را در داستان ها می جویند. آن ها می خواهند به ما بگویند که جهان ذاتأ بد است.

اگر به ریشه حس شهروندان، تجارت و آگاهی آن ها بهم پیوند خورد آن گاه دنیای خیال غنی تر از زندگی روزمزه است، پس بنابر این تحریک کردن آن ها نیز دشوار تر می شود که آن ها را وادار کرد تا به دروغ و ریا تن دهند و شهروندان را خاطر جمع کرد که زندگی بهتر و مطمئن تری پشت درهای میله ای همراه با نگهبانان خواهند داشت و در حقیقت زندانی برایشان از زندگی ساخته شود.

ادبیات خوب پلی میان انسان های متفاوت خواهد ساخت، و این خوشنودی ما را متحیر و شاد می سازد و بدین صورت ما در ساحت زبان متحد می شویم. هر چند که قضاوت، گمانه زنی و آداب و رسوم ما را از هم جدا می سازد.

خواندن سرگذشت ناخدا آهب که طعمه وال های بزرگ سفید می شود و در اعماق دریا دفن می گردد برای خواننده ها در توکیو، لیما و تیمبوکوتا یک اندازه قلبشان جریحه دار می شود. زمانی که مادام بوواری حرف هایش را قورت می دهد، زمانی که آنا کارینا خودش را جلوی قطار می اندازد و ژولین سورل راهی شاوتون می شود، زمانی که پزشک قانونی ژان داهلمان در ال سور از بوتیکی خارج می شود تا چاقوی قاتل را ببیند و یا زمانی که ما متوجه می شویم تمامی اهالی دهکده کمالا در پدروپارمو مرده اند، تأثیر یکسانی بر خواننده ها صرفنظر از تعلقات فکری و یا مذهبی شان می گذارد، مهم نیست که پوشش آن ها چگونه است.    

 درست میان تنوع و تفاوت های فکری و سلیقه های آدمیان، ادبیات پیوند مشترکی می سازد و بر آن است تا مرز های ناتوانی، فکری و مذهبی و زبان آدمیان و در یک کلام حماقت را از میان بردارد.

هر زمانی وحشت های خاص خود را دارد و در زمانه ما تعصب مذهبی و شهادت طلبی تروریستی وحشت زا شده است. به آن ها می گویند اگر شهید شوید به بهشت خواهید رفت و با خون انسان های بی گناه، گناهان خود را بشوید، به آن ها وعده های دروغین پیروزی و حقیقت و عدالت می دهند. هر روزه تعداد بیشماری انسان قربانی اهداف شوم کسانی می شوند که فکر می کنند حقیقت در اختیار آن ها است. گمان ما این بود که با از میان رفتن قدرت های توتالیتر به صلح، پلورالیسم فکری و اجرای حقوق بشر می رسیم و جهان ویرانی، خرابی، کشتار، مهاجرت دسته جمعی و قحطی را پشت سر گذاشته است. هیچ کدام از این خواست ها اجرا نشد، شکلی جدیدی از ستم و نابرابری گسترش پیدا کرد، بر شعله تعصب گرایی دامن زده شد و با گسترش سلاح های هسته ای بعید نیست که دیوانه ای جهان را به کام هوس های خود کشد. باید در برابر چنین فجایعی ایستادگی کرد، با آن ها مبارزه کرد تا بر جهل و خرافه پیروز گشت. آن ها نیرومند نیستند، هر چند که تخلف آن ها گسترده است و هیاهوی شان در سراسر گیتی شنیده می شود و هر چند کابوسی برای ما شده اند. ما نباید اجازه دهیم که آن ها وحشت افزایی کنند تا ما از مبارزه برای آزادی که گام به گام طی پیشرفت و تکامل جامعه انسانی کسب شده است. اجازه بدهید از دمکراسی لیبرالی علیرغم همه کاستی هایش در پلورالیسم سیاسی دفاع شود. حق انسانی برابر، صبر و استقامت، حقوق بشر، پذیرش انتقاد، جامعه حقوقی، انتخابات آزاد، تعویض قدرت، همه این موضوع ها که ما را در برابر ظلم و استبداد بیمه می کند و ما را بیشتر به هم نزدیک می کند، هر چند که ما هرگز به این مهم نخواهم رسید. – زیبایی، زندگی کامل و بی نقض چون انگشتان ادبیات. این چیزهایی که دور از دست رس است. بنویسیم و بخوانیم و در برابر جهل و تعصب مرگ بار، رویای زندگی زیبا و آرام را تحقق ببخشیم.          

   من هم همانند بسیاری از نویسنده گان هم نسلم، سال های جوانی ام مارکسیست بوده ام. و گمان می کردم با دست یابی به جامعه سوسیالیستی نابرابری های اجتماعی و ستمی که کشورم، همه آمریکای لاتین و جهان سوم را اسیر ساخته بود، آزاد می شوند. اما اینطور نشد و بشدت از ایدئولوژی دولتی و اشتراکی شدن عصبانی شدم و راهم را سوی دمکرات های لیبرال چرخاندم. امروز سعی می کنم که واقعأ دمکرات و لیبرال باشم. هر چند که راه دشوار و طولانی است، همه چیز به کندی پیش رفت. انقلاب کوبا در آغاز شور و شوق تازه ای در من بوجود آورد اما راهش سوی اتحاد شوروی ادامه داد، مدلی که استوار جلوه می کرد  اما به روش سکتاریستی در غلطید و موفق شد به یاری پیمان ورشو چکسلواکی را به اشغال کند.

از ریموند آرون، ژان فرانسیو ریول، ایساایها برلین و کارل پوپر که نوشته هایشان مشوق شناخت بیشتر من از دمکراسی فرهنگی و جامعه باز بودند، کمال تشکر را دارم. آموزش های آن ها تصویر روشنی از واقعیت تقکر اپورتونیستی سوسیالیسم شوروی و یا انقلاب خونین فرهنگی چین بود که در حقیقت بسیاری از روشنفکران اروپا را مجذوب ساخته بود.

یکی از آرزوهای کودکیم این بود که روزی به پاریس بروم، زیرا که به ادبیات فرانسه علاقه بسیاری داشتم و خیلی دوست داشتم تا در مکان هایی که بالزاک، استاندال، بودلر و پروست بودند، زندگی کنم و از این راه نویسنده ای جدی شوم، زیرا که اگر پرو را ترک نکنم تنها نویسنده گی را ادامه دهم و یا در بهترین حالت فقط نویسنده روزهای یکشنبه می شدم. در حالی که من فرانسه و فرهنگ فرانسوی را بعنوان یک فاکت در اختیار داشتم، و از آن آموزش های بیاد ماندنی تشکر می کنم. که ادبیات تنها فراخوان نیست بلکه به دسیپلین هم احتیاج دارد. باید برایش تلاش و کار کرد. زمانی که سارتر و کامو می نوشتند، من در آنجا زندگی می کردم، همزمان لونسکو، بکت، باتالی، سارون و کشف تئاتر برشت و فیلم های برگمن. موج تازه در ادبیات و فرهنگ و اندیشه و تفکر رمان نو آندره مالرو که در واقع شاهکار ادبیات محسوب می شود. و همچنین شاید بیشتر از هر چیز هنرپیشگی تئاتر در زمان ژنرال دوگل و کنفرانس رعد المپیک در اروپا بود اما بیش از هر چیز تشکر من از فرانسه در باره ادبیات آمریکای لاتین است. در آن آموخته ها یافتم که پرو جزیی از تاریخ، جغرافیا، مشکلات اجتماعی و سیاسی آمریکای لاتین است. روش ویژه ای برای زیستن و جالب برای زبانی است که من با آن حرف می زنم و می نویسم. و سال هایی که ادبیات آمریکایی لاتین شگفت آفرین بود. سال هایی که خواندن بورخس، اوکتاویو پاز، کرتازار، گارسیا مارکز، فوئنتس، کابارن اینفانته، رولفو، اونی ته، کارپن تر، ادواردس، دونوسو و بسیاری نام دیگر که با روش نویسنده گیشان انقلابی در ادبیات قصه نویسی در زبان اسپانیا خلق کردند و از اروپا و بخش بزرگی از جهان تشکر می کنم که آمریکای لاتین را نه بمثابه قاره کودتا ها، کمدی موزیکال رهبران، جنگ های چریکی که قاره ایده ها نیز هست. قاره ای که رئالیسم جادویی توانست به راه خودش را در ادبیات جهانی بگشاید.

بعد از همه این رویدادها، علیرغم نارضایتی هایی که در آمریکای لاتین یافت می شود، بجلو گام برداشته است. سزار ولیجو در شعر ستایش انگیزی نوشت: " برادران، کماکان کارهای زیادی مانده است تا به انجام برسد." تعداد دیکتاتور ها در قاره کاهش یافته است. این تنها کوبا و ونزویلا که راه کوبا را در پیش گرفته است و چند گروه پوپولیستی که در بولیوی و نیکاراگویه هنوز یافت می شوند و سایر بخش های قاره دمکراسی بطور نسبی از کارکرد مناسبی برخوردار است و دمکراسی از حمایت توده ای برخوردار است. و برای اولین بار در تاریخ آمریکای لاتین در برزیل، شیلی، اوروگویه، پرو، کلمبیا، جمهوری دمنیکن، مکزیک و تقریبأ همه ی آمریکای مرکزی چپ ها و راست ها در کنار یکدیگر با تکیه به اهرم های دمکراسی هویت یافته اند و صاحب جامعه حقوقی، آزادی بیان، انتخابات آزاد و پذیرش چابچایی قدرت شدند. این راه درستی است که در آمریکای لاتین در پیش گرفته شده است. مبارزه با رشوه گری و روش های نامناسب دیگر که مانع گسترش تحولات در مسیر درست می شود، پذیرفته شده است و تحقق این اصول رژیم ها را وادار می کند تا به وضعیت فعلی اهمیت بیشتری بدهند و از برنامه های فرا واقعی و دورنگری اجتناب کنند.  

من هرگز حس بیگانگی در اروپا یا جایی دیگر نداشته ام. در هر جایی که زندگی کرده ام، در پاریس، لندن، بارسلونا، مادرید، برلین، واشنگتن، نیویورک، برزیل و یا جمهوری دومنیکن، احساس کرده ام که خانه ام هست. من همیشه پوششی برای کار و صلح در هر جایی که زیسته ام، یافته ام. از همه ی جاهای جهان چیز هایی آموخته ام، دوست هایی یافته ام و به رویاهایم تحقق بخشیده ام. همواره مطالعه کرده ام و موضوع هایی که در باره اش خواسته ام بنویسم، کشف کرده ام و همه ی این ها در سایه شهروند جهان شدن متحقق گشت. من با این فکر که در جستجوی کشف ریشه های ملی است موافق نیستم، زیرا که موقعیت فکری را تضعیف می کند و در هر حال نباید نقش بزرگی ایفا کند، بخاطری که تجربه پرویی ام خیلی وقت است که تأثیری بر نویسنده گی من ندارد و بطور جدی نشان و اثری بر روش داستان سرایی من ندارد و نیز بنظر می رسد که از پرو فاصله زیادی دارد. گمانم این است که سکونت درازمدتم در خارج از زادگاهم بر اهمیت و گسترش چشم اندازی که متصور می کنم ، افزوده است تا جایی که درک تمایز میان موارد موقت و دائم بشکل نوستالژی تبلور یافته است تا جایی که حضور ذهنی شفاف تری دارند. عشق به میهن نباید تنها وظیفه ای ملی که باید صمیمانه از قلب آدمی نشأت گیرد. همچون عشق همسری، فامیلی، عشق به فرزندان و دوستان.

پرو در درونم حمل می شود، کشوری که در آن زاده شده ام، رشد و تربیت یافته ام. کشوری که کودکی، جوانی ام و تجربه هایم در آن شکل یافته است و به زندگیم معنا و مفهوم داده است و به این خاطر به آن عشق می ورزم، تنفر، لذت ها و رنج و رویاهایم در آن پیوند یافته است. آنچه که در پرو اتفاق می افتد به من هم مربوط می شود، بر من تأثیر می گذارد و نگرانی ام نسبت به سایر کشور ها افزایش می دهد. این چیزهایی نیست که برایش تلاش داشته باشم، این ها به حس ملی بودن هر کسی مربوط است. عده ای از هموطنانم مرا متهم کرده اند که به پرو خیانت کرده ام و خطر از دست دادن تابیعت پرو یی ام در هنگامی که آخرین دیکتاتور پرو از کشور های دمکرات خواست تا مجازات های اقتصادی و سیاسی نسبت به رژیم دمکراتیک پرو به اجرا در آورند. کاری که ما در مورد دیکتاتور پینوشه، فیدل کاسترو، طالبان های افعانستان، آخوند های ایران، رژیم آپاراتاید آفریقای جنوبی و نظامیان برمه و میانمار انجام می دهیم. هر چند که ما در پرو هم می توانستیم این اقدامات را انجام دهیم چنانچه مردم پرو مانع برقراری دیکتاتوری نشده بودند. هر چند که در مورد پرو یک بار که در آن کشور کودتا رخ داد و دمکراسی را به نابودی کشاند، اما خشم برانگیر نبود اما واکنش انزجارآمیزی از گذشته بود. که بر اساس بخشی از سر خط نویسان این عمل بمعنای محکومیت دیگران است در حالی خود مرتکب خطا شده اند. آن توافق مهر خورده ای بود که دیکتاتور ها معمولأ نماینده گان پلیدی و بدی در کشوری هستند. این ها نتیجه سال ها فساد و رشوه های حکومتی است که هم چون زخم شکافته در کشور سر بلند می کند تا آینده را مسموم سازد و رابطه ناصحیحی را در جامعه به گردش در آورد تا وقفه ای برای بازسازی دمکراسی برای نسل های آینده بوجود آورند. پس باید با تفکر دیکتاتوری در هر شکلی حتی مجازات ها و تحریم های اقتصادی و سیاسی به مبارزه برخاست.

متأسفانه رژیم های دمکرات در همبستگی علیه دیکتاتوری در کوبا، ونزویلا، و در حمایت از آزادی اینگ سان سو کی در برمه و لیو چیابو در چین ضعیف عمل کرده اند و در بسیاری مواقع همدلی و سمپاتی به آن ها کمتر از حمایت از قصابان بوده است. مبارزه آن ها برای آزادی مبارزه برای شجاعت همه ی انسان ها نیز هست.

خوزه ماریو ارگیودس، یکی از هموطنانم گفت:" پرو مکانی خونین برای همه ی جهان است". گمان نمی کنم که بهتر از این در باره ما بشود گفت. ما این هستیم و این چیزها را باید با خود حمل کنیم، همه ی پرو صرفنظر از این که بخواهند یا نه. این مجموعه ای از سنت ها، نژاد ها و عقاید و فرهنگ همه ی گوشه این جهان است. از این که من به فرهنگ پرویی – اسپانیایی تعلق دارم، افتخار می کنم. پیوند زبانی که ار قله ی نازکا و پراکاس تا دورادور موچیکا و فرهنگ سرامیک اینکا و موزه ها و بنا های موچوپیک چو، گرن چمو، چن چن، کوعلپ، سیپان که شهره جهانی دارند، مقبره های جادویی آفتاب و ماه و تا بسوی اسپانیایی های که با اسب ها و شمشیر ها تا پرو های یونانی و روم و تا سنت یهودیت و مسیحت امتداد یافته است. رنسانس، سروانتس، کویودو، گنگورا و تا کوشش و تلاش گویش کاستیلی ها که در آندوره آرامش یافته است و با ارزشتر این که با اسپانیا به قدرت آفریقا می رسم، موزیک آفریقا و خیال های شگفت انگیزی فرهنگ انسانی را متنوع و گوناگون ساخته است. اگر ما کمی از این مساحت را ببریم، متوجه می شویم که پرو همچون برگس آلپ میناتوری از جهان است. هر چند که امتیازی برای هویت یک کشور محسوب نمی شود برای این که آن ها صاحب همه چیز هستند.

هجوم آمریکا همانند همه ی هجوم های دیگر ظالمانه و خشن بود. ما به این عمل نگاه انتقادی داریم اما در کنارش از یاد نخواهیم برد که کسانی که این لشکر کشی ها و قتل ها مرتکب شدند، پدران ما بودند، اسپانیایی هایی که به آمریکا آمدند و آن جا سکونت اختیار کردند، نه کسانی که در کشورشان ماندند. این انتقاد اگر بخواهد شکل عادلانه داشته باشد، باید انتقاد از خود باشد. و بجای این که سرخ پوستان را آزاد سازند و جانب عدالت را گرفته باشند، در حالی که دویست سال است که ما هیچ وابستگی به اسپانیا نداریم، آنان که قدرت استعماری را تسخیر کردند و قصد شان این بود که آن را به نابودی کشند اما از همان روش های غیرقانونی و خشونت بار برای مقاصدشان استفاده بردند.

اجازه بدهید اینطور بگوییم که بروشنی بعد از دویست سال آزادی هنوز ما به مسئولیت خود عمل نکرده ایم. و ما آن را زندگی نکرده ایم. و این توسعه نیافتگی شامل همه ی آمریکای لاتین است. هیچ استثنایی در این نامتمدنی وجود ندارد.

من اسپانیا را به اندازه پرو دوست دارم و دین و سپاس برابر به این کشور دارم و اگر اسپانیا نبود هرگز نمی توانستم در این جایگاه و بعنوان نویسنده ای شناخته شده، سخن ایراد کنم. و شاید همانند سایر همکاران ناموفق ادبی ام گیج و سرگردان و با بداقبالی میز کار نویسندگی را بدون ناشر، جایزه و خواننده دنبال می کردم. بخاطر هدیه بزرگ آن هاـ کمک جالب ـ روزی که جهان این را کشف می کند. در اسپانیا همه ی کتاب هایم چاپ شد، و از من بی دریغ ستایش شده است، دوستانی چون کارلوس بارال، کارمن بارسه لس و بسیاری دیگر تمام تلاششان را به انجام رساندند تا کتاب های من خوانده شوند. و اسپانیا درست زمانی که خطر از دست رفتن تابعیتم بود، به من تابیعت داد. من هرگز تقابلی ما بین این که پرویی و یا اسپانیایی باشم، احساس نکردم. زیرا که هر دو کشور پرو و اسپانیا را مکمل همدیگر می دانم. و نه تنها از نظر شخصی من که رابطه فشرده تاریخی، زبان و فرهنگ این کشور هم این نظر را می رساند.

از دهه هفتاد میلادی به این سو، در خلال همه آن سال ها که من در سرزمین اسپانیا و بارسلونای محبوبم زیسته ام، دیکتاتوری فرانکو هنوز پابرجا بود و کماکان انسان ها اعدام می شدند. اما آن تفکر در واقع فسیل و مندرس شده بود و بویژه در عرصه فرهنگی کاملأ ناکارآمد گشته بود. سانسور موفق نشده بود تا صدا های اعتراضی را خفه کند و در جامعه اسپانیا ایده ها ی جدید، کتاب ها، فکر و ارزش های هنری که ممنوع بود، بگونه ای به نفوذش افزوده می شد. هیچ شهری به اندازه بارسلونا از آغاز این گشایش استفاده نبرد یا بارسلونا به اندازه ای فشرده از ایده ها و خمیرمایه های هنری آفرینش در همه زمینه ها بهره جست. بارسلونا به پایتخت فرهنگی اسپانیا تبدیل شد. جایی که وزش آزادی تازه حاصل شده، تنفس می شد. و بطریقی پایتخت فرهنگی آمریکای لاتین هم شد. بخاطر این که بسیاری از نقاشان، نویسندگان، ناشرین و هنرمندان آمریکای لاتین در بارسلونا زیست و یا رفت و آمد مرتب داشتند، مکانی که شاعر پرور بود، نویسندگان ادبی را به شکوفایی می رساند و یا نقاشان و آهنگسازان زمانه اش را در خود جای می داد. برای من دوستی، صمیمیت سال های  فراموش نشدنی پرثمر کار روشنفکری بود. همانند پاریس سابق که به برج بابل شهره گشته بود، بارسلونای فعلی، شهری است جهانی و فارغ از تعصبات میهنی، جایی که زیستن و کار در آن شهر شوق برانگیز است، جایی که نویسندگان اسپانیایی و آمریکای لاتین برای اولین بار بعد از جنگ داخلی اسپانیا پیوند برادری با هم بستند و میان این ها معاشرت آغاز گردید و سنت مشترکی را بنا کردند و اتحادیه تعاونی تجارت مشترک را پایه ریزی کردند و پایان دیکتاتوری را تضمین کردند و بلافاصله در اسپانیای دمکراتیک فرهنگ نقش اصلی را ایفا کرد.  هر چند که این پروسه نقص هایی داشت اما مرحله انتقالی اسپانیا از دیکتاتوری به دمکراسی بهترین پروسه تاریخی ما بشمار آورده می شود.  

ادامه دارد

 

نویسنده: اسحاق نجم الدین - ۱۳۸٩/۱٢/۳

چکیده :نسخه ی اولیه ی این منشور در بیانیه ۱۸ میرحسین موسوی آمده بود. آنزمان موسوی صاحبنظران را به نقد و بررسی این منشور و کمک به تقویت و تنقیح آن دعوت نمود. پس از آن بیش از یکصد نفر از کارشناسان و صاحبنظران حوزه‌اهی مختلف پیرامون منشور نقدها و بررسی های خود را ارایه کردند. نسخه ویراسته شده به امضای امضای موسوی و کروبی رسیده شده بود و به امانت نزد شورای هماهنگی راه سبز امید قرار گرفته بود تا در موقع مقتضی منتشر...


متن کامل  ویراست دوم  منشور جنبش سبز، که به امضای میرحسین موسوی و مهدی کروبی رسیده است، منتشر شد.

نسخه ی اولیه ی این منشور در بیانیه ۱۸ میرحسین موسوی آمده بود. آنزمان موسوی صاحبنظران را به نقد و بررسی این منشور و کمک به تقویت و تنقیح آن دعوت نمود. پس از آن بیش از یکصد نفر از کارشناسان و صاحبنظران حوزه‌ های مختلف پیرامون منشور نقدها و بررسی های خود را ارایه کردند. نسخه ویراسته شده به امضای امضای موسوی و کروبی رسیده شده بود و به امانت نزد شورای هماهنگی راه سبز امید قرار گرفته بود تا در موقع مقتضی منتشر شود. اکنون این شورا، متن کامل منشور را برای انتشار در اختیار کلمه و سحام نیوز قرار داده است.

به گزارش کلمه این منشور که متن اولیه و پیشنهادی آن در ۲۵ خرداد ۱۳۸۹ و به همراه بیانیه شماره ۱۸ منتشر شد، حاوی ریشه‌ها و اهداف، راهکارهای بنیادین، تعریف هویت سبز و معرفی ارزش‌های جنبش است.

موسوی در همان زمان، تدوین نسخه‌ی اولیه‌ی منشور جنبش سبز را قدم اول دانسته و ابراز امیدواری کرده بود که جنبش سبز در مسیر تکاملی خود، متن کامل‌تر و زیباتری بیافریند. منشور جنبش سبز، آنطور که تاکید می‌کند، قرار است به هماهنگی و همدلی بیشتر و تقویت هویت مشترک جنبش سبز بینجامد.

از آن زمان تاکنون، این متن علاوه بر نقد در عرصه‌ی عمومی، از سوی دهها تن از چهره‌های شاخص سیاسی، فرهنگی و فکری نیز مورد بررسی و اظهارنظر قرار گرفته و در نهایت، با اصلاحات و ویرایش چند مرحله‌ای، به شکل‌گیری متن جدیدی برای منشور جنبش سبز انجامیده است متن کامل آن را در ادامه می‌خوانید.

منشور جنبش سبز (ویراست جدید)

بسم الله الرحمن الرحیم

آغاز سخن

با اعلام نتایج انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸، جرقه ای در قلب مردم ایران زده شد که به جنبشی فراگیر و بی سابقه و عظیم انجامید. جنبشی برای احیای مفهوم ملت و احقاق حقوق از دست رفته ملت. جنبش راه سبز امید اینگونه شکل گرفت. از آن زمان، ضرورت تدوین و انتشار میثاقی ملی که آرمان های عمومی جنبش را تعریف کند و فعالان جنبش سبز بر محور آن به فعالیت بپردازند، احساس می شد. انتقاداتی که دربارة روشن نبودن اهداف، ارزش ها، مبانی و راهکارهای جنبش سبز به عنوان جنبش اعتراضی مسالمت آمیزی که خواستار اصلاح وضعیت کنونی و برون رفت از بحران های جامعة ایران از طریق سازوکارهای مدنی است، بیان می شد، گویای صحت و اهمیت آن احساس بود. نیز عدم شفافیت و صراحت مرزهای جنبش با حرکت های انتقام گیرنده و براندازانه ای که برای رسیدن به اهداف خود، استفاده از هر وسیله و روش را، حتی به قیمت مغایرت با معیارهای صریح اخلاقی، مجاز می شمرند، خود برهان قاطعی بر ضرورت تدوین و تنویر چارچوب و اسکلت معرفتی و اخلاقی جنبش سبز شمرده می شد. از بخت خوش، پس از چندی و با همت جمعی از فعالان جنبش و شور و تامل چهره های شاخص آن، منشور جنبش سبز انتشار یافت. مهمترین ثمرات انتشار منشور این بود که حدود و چارچوب مطالبات مردم را مشخص کرد، به گسترش و عمق جنبش سبز یاری رساند و بر بطلان این ادعا گواهی داد که نه تنها جنبش نمرده یا بی اثر نشده، بلکه از پیش زنده تر است و می تواند اصول، اهداف، هویت، چشم اندازها و راهکارهای خود را برای مخاطبین و همراهانش روشن کند. همان کلمات ساده و صمیمی کافی بود تا نشان دهد که میزان صحت و سقم ادعاهایی که با برنامه ای حساب شده و با مضمون واحد مرگ یا خاموشی جنبش سبز، از جانب دو جبهه مشخص کودتاگران انتخاباتی و وابستگان به سلطه جویان بیگانه از منافع ملی مردم ایران مطرح می شود، تا چه میزان است. حتی دامنه اظهار نظرها درباره منشور نشان داد که جنبش سبز تا کجا ریشه دوانده و با گذشت زمان، گستره آن به مناطق جغرافیایی متنوع تر و اقشار اجتماعی بیشتری کشیده شده است. تلاش عاشقانه، خالصانه و داوطلبانه نوجوانان و جوانانی که در فقدان امنیت، آسایش، آزادی بیان، توقیف مکرر مطبوعات و سانسور شدید اخبار و تحلیل های واقعی کشور، پیام جنبش را در سراسر ایران به آحاد مردم می رسانند و باز با اعلام هر از گاه مرگ آن حرکت ملی در طول سال گذشته مواجه بوده اند، شاهدی گویا و مانا بر سرسبزی، سرزندگی و بالندگی فزایندة جنبش سبز ملت ایران است.

همانگونه که در اولین منشور جنبش راه سبز امید مطرح شد، گفتگوی مستمر درباره این متن و نقد و اصلاح آن، ضرورتی انکارناپذیر است. به همین منظور، پس از انتشار متن و در پاسخ به نیاز مذکور، پرسشنامه ای برای تعداد کثیری از صاحبنظران، فعالان سیاسی، هنری، اجتماعی و حقوقی، اساتید حوزه و دانشگاه و شخصیت های فرهنگی و مذهبی ارسال و نظرات آنان گردآوری و دسته بندی شد. البته بدیهی است که اگر شرایط مطلوب و مناسب برای این گفتگوها در فضایی مدنی و آزاد فراهم می شد، دائرة این نظرخواهی گسترش می یافت و غنای آن را فراتر می برد. اما متأسفانه به علت امنیتی بودن فضای اجتماعی و عدم امکان تشکیل جلسات بحث و گفتگو، تلاش در این مرحله به انجام نظرخواهی محدود ماند. آنچه در پی می آید، ویراست دوم منشور جنبش سبز است که با لحاظ کردن نظرات ارسالی تهیه شده است. امید آن که نسخه های پسین، نظرات طیفی وسیعتر را در بر گیرد و با بهره گیری از خرد جمعی و خواست ملی، اصول منشور کامل تر بیان شده و نقایص آن مرتفع شود و سرانجام، همه ما بتوانیم سازنده تر و سرزنده تر در راه نیل به آزادی و عدالت و احقاق حقوق ملت گام برداریم.

الف) تولد جنبش سبز

جنبش سبز مردم ایران، نهضتی است که اهداف خود را در بستر میلاد خود تعریف کرده است. این جنبش در اعتراض به ظهور و تداوم کژروی ها و انحرافاتی شکل گرفت و در دل خود اهدافی را پرورد که اینک به نمادهای معنادار آن تبدیل شده است. انحرافاتی که به تدریج پدید آمد و از اتفاق به استمرار رسید. از آن جمله:

وجود و بروز اختلافات سیاسی و تلقی های گوناگون از اهداف و پیدایش موانع سازمان یافته تدریجی در مسیر تحقق اهداف و آرمان هایی چون عدالت، استقلال، آزادی و پیشرفت که مردم ایران برای دستیابی به آنها، جان بر سر انقلاب اسلامی خود نهادند و شکل گیری نظام جمهوری اسلامی را با رأی خود تأیید کردند.

ظهور گرایش های تمامیت خواهانه واستبدادی و انحصارطلبانه در میان برخی از مسئولین حکومتی.

نقض حقوق بنیادین و قانونی شهروندان و بی حرمتی به کرامت انسانی متجلی در اصول مسلم حقوق بشر.

سوء مدیریت وکاهش شدید کارآمدی نظام، ترویج دروغ سالاری و کاهش چشمگیر اعتماد ملت به مسئولان.

افزایش فاصلة طبقاتی و محرومیت های اقتصادی و اجتماعی.

سوءاستفاده و قانون گریزی برخی مجریان قانون وفسادگسترده اقتصادی ودست اندازی بی مهابا و قانون ستیزانه به بیت المال و ثروتهای ملی ونابودی دستگاههای برنامه ریزی و نظارتی

نادیده گرفتن منافع ملی و ماجراجویی های عوام فریبانه در تعاملات بین المللی همراه با سوءاستفاده از اعتقادات استقلال طلبانه و ضدسلطة جهانی در میان اقشار گوناگون.

فراموشی تدریجی و دردناک اخلاق و معنویت وتحریف دیانت با بکارگیری تهمت و دروغ و خرافه درراه رسیدن به قدرت و حفظ آن.

افزایش سرکوب، انسداد و اختناق در فضای مدنی وغصب رسانه ملی وسایر امکانات ارتباطاتی و فضای مجازی

اینهمه از جمله عواملی است که بویژه در سالیان اخیر، به شکل گیری نگرش های اعتراضی در میان دل سوختگان و قاطبة مردم ایران انجامید که جنبش سبز مردم ایران، بروز بارز قدرتمند آن در انتخابات ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ و رخدادهای پس از آن بود.

ب – اهداف جنبش

جنبش سبز با پای بندی به اصول و ارزش های بنیادین انسانی، اخلاقی، دینی و ایرانی که در فرهنگ این سرزمین ریشه تنیده اند، خود را منتقد و پالایشگر روند طی شده در نظام جمهوری اسلامی ایران در سال های پس از انقلاب می داند و بر این اساس، حرکت انتقادی در چارچوب قانون اساسی و احترام به نظر و رأی مردم را وجه همت خویش قرار خواهد داد.

جنبش سبز برآمده از مردم و مولود یک نهضت ملی است. حرکتی در تداوم تلاش مردم ایران برای دستیابی به آزادی، عدالت اجتماعی و تحقق حاکمیت ملی است که پیش از این در برهه هایی چون انقلاب مشروطیت، جنبش ملی شدن نفت و انقلاب اسلامی، خود را جلوه گر ساخته است.

بازخوانی تجربة معاصر در جهت تحقق اهداف والای اجتماعی مردم ایران نشان می دهد که تنها از طریق تعمیق و تقویت جامعة مدنی، گسترش فضای گفتگوی اجتماعی، ارتقاء سطح آگاهی و جریان آزاد اطلاعات، زمینه سازی برای فعالیت آزاد مصلحان و فعالان اجتماعی – سیاسی در چارچوب تحول خواهی و ایجاد تغییر در وضعیت موجود و مواجهه صادقانه با مردم و محرم دانستن ملت و پای فشاری بر تحقق آرمان های ملی، می توان اهداف جنبش سبز را عملی کرد. این امر مستلزم توافق و تأکید بر مطالبات مشترک و ایجاد تعامل و هماهنگی میان همة نیروهایی است که به رغم داشن هویت مستقل، با پذیرش تعدد و تنوع درون جنبش، زیر چتر ملی فراگیر جنبش سبز ایران در کنار یکدیگر قرار می گیرند.

پ) چشم اندازهای بنیادین

۱٫ جنبش سبز، یک حرکت اجتماعی است که هرگز خود را مبری از خطا نمی انگارد و با نفی صادقانه هرگونه مطلق نگری، بر گسترش فضای نقد و گفتگو در درون و بیرون جنبش، پای می فشرد. دیده بانی حقوق ملت و طرح راهکار برای نظارت و هدایت عملی سیر حرکت و تحول جنبش از سوی همة فعالان و بویژه صاحبان اندیشه و تجربه، امری حیاتی است که می تواند مانع از لغزش جنبش به ورطة تمامیت خواهی و فساد شود.

۲٫ در نگاه فعالان جنبش سبز، مردم ایران خواهان ایرانی آزاد، آباد و سرافراز هستند. جنبش سبز موافق به رسمیت شناختن تعدد و تنوع و مخالف انحصارطلبی است. در نتیجه، دشمنی و کینه ورزی با بدنة اجتماعی هیچ بخشی از جامعه، جایی در جنبش ندارد. تلاش برای گفتگو و تعامل با رقیبان و مخالفان در فضایی سالم، و آگاهی بخشی دربارة اهداف و اصول جنبش، وظیفة همة افرادی است که خود را در زمرة مشارکت کنندگان جنبش سبز می دانند. ما، با هر باور و ایمان دینی که بدان معتقدیم، به هر قوم و قبیله و تیره و مرامی که تعلق داریم و با هر سلیقه و سبکی که با آن زندگی می کنیم، همه ایرانی هستیم و ایران متعلق به همة ماست.

۳٫ گسترش و فعال سازی شبکه های اجتماعی واقعی و مجازی و تعمیق فضای گفتگو و تعامل از طریق اتخاذ روش های مداراجویانه و احترام آمیز متقابل بین طرف های گفتگو بر سر اهداف و بنیان های هویتی جنبش از جمله راهکارهای محوری است که مستلزم توجه کلیة فعالان سبز است.

۴٫ جنبش سبز در عین تأکید مصرانه بر حفظ استقلال و مرزبندی با نیروهای وابسته به قدرت های بیگانة سلطه جو، نه انزواطلب و نه دیگرستیز است. برعکس، جنبش سبز با صراحت و شجاعت و نه در خفا و خلوت، به دنبال توسعة رابطه با تمام کشورهای جهان از طریق اعتمادسازی متقابل ملت هاست.

۵٫ عدالت، آزادی، صداقت، استقلال، کرامت انسانی و معنویت، ارزش هایی جهانی هستند و تجربه آموزی از ملت هایی که برای دستیابی به این ارزش ها تلاش کرده اند و نیز استقبال و استفاده از نقد و نظر مشفقانة همة آزادیخواهان و صلح طلبانی که برای رهایی نوع بشر و ارتقای کرامت انسان ها تلاش می کنند، از دیگر راهکارهای جنبش است.

ت) هویت سبز

گنجینة اسلامی،ایرانی

۱٫ جنبش سبز با پذیرش تکثر درون جنبش، بر استمرار حضور ایمان سرشار از رحمت، شفقت، معنویت، اخلاق و تکریم انسان تأکید دارد و راه تقویت ارزش های دینی را در جامعه، تحکیم وجه اخلاقی، بینش و کنش پیروان همة ادیان توحیدی کشور می داند.

۲٫ تحکیم پیوند میراث دینی،ملی و پرهیز از اجبار مردم به پای بندی به مرام، مسلک، رویه و سلیقه ای خاص، مبارزه با استفادة ابزاری از دین و حفظ استقلال نهادهای دینی از حکومت، از جمله مهمترین راه های حفظ جایگاه والای دین و تداوم نقش برجستة آن در جامعة ایران است که به عنوان یکی از اصول بنیادین جنبش سبز در سرلوحة هویت آن جای می گیرد.

۳. رمز بقای تمدن اسلامی،ایرانی ما، همانا همزیستی و همگرایی ارزش های اسلامی و ملی در طول تاریخ این سرزمین است. در این راستا، جنبش سبز بر حفظ و تقویت ارزش های والای فرهنگ ایرانی و سرمایه های غنی انباشته شده در رسوم و مناسبت های ملی و آئین های مردمی تأکید می ورزد و در این راه، تقدس زدایی از تعصبات نابجا و آگاهی بخشی دربارة ویژگی های هویت آفرین آئین های مذهبی و ملی را وجه همت خویش قرار می دهد.

۴. ملت ایران در تاریخ مبارزات خود برای کسب آزادی، عدالت و استقلال، بارها خودباوری و همبستگی بر سر اصول را به رخ مستبدان و دشمنان آزادی کشیده است. جنبش سبز مردم ایران با اتکاء به این میراث مشترک گرانبها و با تکیه بر خرد جمعی و نفی هرگونه خودمداری و خودخواهی، دستیابی به اجماعی آگاهانه، مبتنی بر خصیصه های هویت آفرین و مصالح عمومی و کنار گذاشتن عناصر تشتت زا را مد نظر دارد.

حق حاکمیت مردم

احترام به حق حاکمیت مردم بر سرنوشت خویش از جمله اصول خدشه ناپذیر جنبش سبز است و نهاد انتخابات، به عنوان یکی از عمده ترین راه های تحقق آن، اهمیت می یابد. بر این اساس، جنبش سبز تلاش های خود را برای صیانت از آرای مردم تا زمان استقرار نظام انتخاباتی آزاد، رقابتی، غیرگزینشی و منصفانه که شفافیت آن کاملا قابل تضمین باشد، ادامه خواهد داد. رأی و خواست مردم منشأ مشروعیت قدرت سیاسی است و جنبش سبز، اعمال هرگونه صلاحیت خودسرانه و گزینشی تحت عنوان نظارت استصوابی را مغایر با حق الهی کرامت و آزادی انسان، قانون اساسی، حق تعیین سرنوشت مردم توسط خود و حقوق بنیادین آنها می داند.

دستیابی به آزادی و عدالت بدون توجه به منافع ملی و استقلال میسر نیست. جنبش سبز با آگاهی به این امر، با هر اقدامی که برخلاف منافع ملی و ناقض اصل استقلال باشد مخالف است.

ث) ارزش های جنبش سبز

احترام به کرامت انسان ها و پرهیز از خشونت

دفاع از کرامت انسانی و حقوق بنیادین بشر، فارغ از مذهب، جنسیت، قومیت و موقعیت اجتماعی و استقرار و تضمین موازین حقوق بشر به عنوان یکی از مهم ترین دستاوردهای تاریخ و حاصل خرد جمعی همة انسان ها، مورد تأیید و تأکید جنبش سبز است. این حقوق خدادادی است و هیچ فرمانروا، دولت، مجلس، محکمه یا قدرتی نمی تواند تحت هیچ شرایطی یا بهانه ای آن را لغو یا به صورت ناموجه و خودسرانه محدود کند. تحقق این امر مستلزم احترام به اصولی چون برابری همگان در برابر قانون، مدارا با مخالفان، گفتگوی همگانی و منصفانه، حل مسالمت آمیز مناقشات ملی، منطقه ای و صلح طلبی جهانی و مقاومت جدی در برابر تبعیضات قومی، جنسیتی، طبقاتی و مذهبی است که خود در پرتو ایجاد زمینه های لازم برای فعالیت آزاد احزاب، رسانه های مستقل، جلوگیری از سانسور، دسترسی آزاد به اطلاعات، گسترش و تعمیق فضای مدنی، احترام به حریم خصوصی افراد، فعالیت آزادانة تشکل ها و شبکه های اجتماعی غیردولتی و اصلاح قواعد و مقررات در جهت حذف هرگونه تبعیض میان شهروندان امکان پذیر است.

جنبش سبز یک جنبش مدنی است که پرهیز از خشونت و حرکت در چارچوب موازین فعالیت مدنی را سرلوحة خویش قرار داده است. این جنبش با اعتقاد به این که کرامت انسانی مردم اصلی ترین قربانی خشونت در فضای تقابل های نابرابر اجتماعی خواهد بود، ضمن تأکید ورزیدن بر گفتگوی احترام آمیز متقابل، فعالیت مسالمت آمیز و توسل به راه های غیرخشونت آمیز را ارزشی خدشه ناپذیر می داند. توسل به روش های غیرخشونت آمیز به معنای تسلیم یا کرنش در برابر ظلم و یا سکوت در برابر آن نیست بلکه به معنای توانایی مبارزه و اعتراض بر مبنای حرمت انسان و شخصیت والای اوست. جنبش سبز با در نظر گرفتن شرایط و مقتضیات، از کلیة ظرفیت های فعالیت مسالمت آمیز استفاده خواهد کرد.

عدالت، آزادی و برابری

شان عدالت در میان ارزش ها و آرمان های جنبش سبز مرتبه اولی و اصیلی است. توزیع عادلانة امکانات و فرصت ها، چه در ابعاد اقتصادی، سیاسی و اجتماعی، و چه در ابعاد دیگر حیات انسانی، از جمله اهداف خدشه ناپذیر جنبش سبز است که لازم است برای دستیابی به آن، تمامی تلاش های ممکن انجام پذیرد. گسترش عدالت در جامعه در صورتی امکان پذیر است که نظام حاکم با پرهیز از انحصارطلبی و قیم مآبی و با اتکاء بر خواست ملت و منافع ملی، در عرصة داخلی و بین المللی، کاملا مستقل و فارغ از وابستگی به نهادهای غیرمردمی و قدرت های اقتصادی و سیاسی و طبقاتی عمل کند و مقید باشد که به اصل برابری انسان ها در بهره مندی از کلیة حقوق انسانی، مواهب طبیعی و تولیدات اجتماعی احترام بگذارد.

جنبش سبز با عنایت به لزوم تأمین خواست ها و مطالبات به حق تمامی اقشار اجتماع، بر پیوند، حمایت و جلب پشتیبانی همة نیروهای مولد جسمی و فکری جامعه و صیانت از آنان در برابر رانت خواران، دلالان، مافیای قدرت و ثروت و مداخلات مخرب حکومت تأکید دارد. این جنبش با الهام از اصل نهم قانون اساسی، با سلب آزادی های اساسی مردم به نام حفظ استقلال و تمامیت ارضی کشور مخالف است و با تأکید بر استقلال سیاسی، فرهنگی، اقتصادی و نظامی، اصلی ترین راه حفظ منافع ملی و دفاع از مرزهای میهن را حاکمیت مردم بر سرنوشت خویش در تمامی ابعاد می داند.

برقراری آزادی و برابری از اهداف انکارناپذیر انقلاب اسلامی مردم ایران در سال ۱۳۵۷ است. پوشیده نیست که جنبش سبز نیز بر ضرورت دستیابی به آن اهداف والا تأکید دارد. نفی هرگونه انحصارطلبی فکری، رسانه ای و سیاسی و نیز مبارزه با حذف فیزیکی هر اندیشه و دیدگاه در سرلوحة اهداف جنبش سبز قرار دارد. ضروری است در این جهت، برای رهایی مردم از هرگونه سلطة سیاسی (استبداد، یکه سالاری و انحصارطلبی)، سلطة اجتماعی (تبعیض و نابرابری های اجتماعی) و سلطة فرهنگی (وابستگی و انقیاد فکری) تلاش شود. بر همین اساس جنبش سبز بر حمایت از حقوق زنان، نفی هرگونه تبعیض جنسیتی و احترام به حقوق اقوام و مذاهب مختلف ایرانی تأکید ویژه دارد.

جنبش سبز بر این باور است که امنیت حکومت تنها از طریق حفظ امنیت یکایک شهروندان دست یافتنی است بگونه ای که مردم رها از ترس و تسلیم و تحت حمایت قانون زندگی کنند. مداخلة نیروهای نظامی و انتظامی در امور سیاسی و اقتصادی، هرگونه دخالت افراد غیرمسئول در امور انتظامی، و سلطة نیروهای امنیتی و انتظامی بر مقامات قضایی و سلب استقلال قضات، مخل امنیت دولت و ملت و در مخالفت بین و صریح با اهداف عالیه اسلام، آرمان های انقلاب اسلامی و قانون اساسی است.

اجرای بدون تنازل تمامی اصول قانون اساسی و بویژه اصول ناظر بر حقوق ملت (فصل سوم)، هدف و خواست تجدیدناپذیر و حتمی جنبش است.

آزادی زندانیان سیاسی، رفع محدودیت های غیرقانونی و نگاه امنیتی علیه فعالیت احزاب و گروه ها، و جنبش های اجتماعی چون جنبش زنان، جنبش دانشجویی، جنبش کارگری، و مانند آن، و نیز محاکمة عادلانة آمران و عاملان تقلب و تخلف در انتخابات، شکنجه و قتل معترضان به نتیجة انتخابات، نقد آزادانة نظریه پردازان، و افشاء و محاکمة حامیان خشونت در لایه های مختلف فکری و نظری حکومت، از جمله واضحاتی است که در جهت اجرای عدالت باید مورد توجه قرار گیرد.

ج) راهکارها

۱٫ جنبش سبز را نه می توان یک حزب متمرکز دانست و نه مجموعه ای از افراد سازمان نایافته و بی هدف. جنبش سبز، قطرات به هم پیوسته مردم معترضی است که برای احقاق حق خود به دریا بدل شده اند. مرور تجربة تاریخی مردم ایران نشان می دهد که آنها در پرتگاه های تاریخی، هوشیاری، توانایی و درک بالای خود را نشان داده و با تکیه بر قوای خلاقة خویش، صعب العبور ترین راه ها را برای دستیابی به اهداف خود هموار ساخته و زیر پا نهاده اند. جنبش سبز بر پایة اصول و مبادی بنیادین خود، با استفاده از سازماندهی افقی و همسو در قالب شبکه های اجتماعی واقعی و مجازی، بر فهم، اندیشه و نوآوری های ملت ایران تکیه دارد و دستیابی به آرمان هایی چون آزادی و عدالت را منوط به شکوفایی این خلاقیت ها می داند. این توانایی می تواند شعار «هر ایرانی یک ستاد» را به شعار «هر ایرانی یک جنبش» تبدیل کند. جنبشی که برخلاف پندار مخالفان آن، در قلب ایرانیان جای گرفته و چون جان، در تن می تپد و راه خود می جوید.

۲٫ جنبش سبز با پیگیری اهداف و آرمان های همیشگی مردم ایران و با اتکاء به بازخوانی انتقادی تحولات صورت گرفتة پس از انقلاب اسلامی، بویژه در عرصة روابط ملت و دولت، بر پایة میثاق مشترک مردم ایران، یعنی قانون اساسی، در پی دستیابی به آینده ای روشن برای ملت ایران است.

۳٫ در این راستا، تلاش برای ایجاد زمینة اجرای بدون تنازل قانون اساسی برخاسته از رأی مردم، از راهکارهای اصلی جنبش سبز است. این جنبش بر این باور است که تنها با بازگشت به قانون، الزام نهادهای مختلف به رعایت آن و برخورد با متخلفان از قانون در هر موقعیت و جایگاه، می توان از بحران های مختلفی که دامنگیر کشور شده و فشار خود را بر گردة مردم محروم ایران تحمیل می کند، رهایی یافت و در راه ترقی و توسعة میهن گام برداشت.

۴٫ جنبش سبز در عین حال از این مسئله مهم آگاه است که قانونگرایی به معنای استفادة ابزاری از قانون توسط حاکمان نیست. باید شرایطی فراهم آورد تا قانون وسیلة اعمال خشونت های ناروا و موهن، نقض حقوق بنیادین شهروندان که مغایر با اعلامیة جهانی حقوق بشر نیز هست نشود و خشونت، بی عدالتی و تبعیض صورت قانونی به خود نگیرد.

۵٫ قوانین کشوری و از جمله قانون اساسی، متونی همیشگی و تغییرناپذیر نیستند. هر ملتی این حق را دارد که با بازخوانی تجربه خود و تصحیح سیر حرکت خویش، به اصلاح قوانین جاری اقدام کند. اما باید توجه داشت که تنها تغییر و اصلاحی در قانون اساسی واقعی و مورد پذیرش است که در فضایی امن و آزاد و در فرایند مذاکره و گفتگوی اجتماعی و با مشارکت همة اقشار و گروه های اجتماعی و با پرهیز از تصلب و انحصارگرایی و زورگویی صورت پذیرد.

۶٫ تلاش برای گسترش جامعة مدنی و تقویت حوزة عمومی از طریق تشویق مردم به مشارکت در تعیین سرنوشت خود با حضور در تشکل های صنفی و غیردولتی و احزاب و … در زمرة راهکارهای اساسی جنبش سبز است.

۷٫ این جنبش بر این باور است که حفظ منافع ملی و دستیابی به اهداف جنبش و کاهش بی اعتمادی بحران زای کنونی بین ملت و حکومت، مستلزم گفتگو میان نمایندگان گروه های مختلف فکری و سیاسی با یکدیگر و نیز با حاکمیت و با مردم است و در این راستا، از هرگونه دعوت به مذاکره و گفتگوی شفاف به منظور دفاع از حقوق مردم و حل منازعات اجتماعی استقبال می کند.

۸٫ جنبش سبز به منظور قدرت بخشی به اقتصاد کشور از راه تأمین حقوق مادی کارگران، کشاورزان و کارکنان خدماتی از روش های مبتنی بر عدالت اجتماعی در چارچوب قانون، افزایش بهره وری انسانی، کاهش هزینه های تولید کالا و خدمات، و ترمیم حداقل دستمزد با نظارت واقعی نمایندگان نیروی کار در عرصه های مختلف، بهره می گیرد.

۹٫ توجه به اقشار محروم از طریق تقوبت اقتصاد ملی از اصول تعطیل ناپذیر جنبش سبز است. از همین رو، دستگیری از نیازمندان از طریق ایجاد شبکه های همیاری و تکفل و توانمندسازی آنان و نیز حمایت از فعالان عرصة اقتصاد ملی در مقابل واردات بی رویة کالاهای خارجی، از برنامه های عملی جنیش سبز خواهد بود.

۱۰٫ حضور مؤثر زنان در جنبش سبز را باید فرصتی برای برداشتن گام هایی بلندتر در جهت رفع تبعیض های جنسیتی و تحقق مطالبات برحق آنان شمرد. جنبش سبز حمایت همه جانبه و همراهی با جنبش زنان را در زمره اولویت های بنیادین خویش می داند و معتقد به این ضرورت تاریخ اجتماع ایران است که زنان علاوه بر ایفای نقش مهم خود در خانواده، بعنوان هویتی مستقل، جایگاه بایستة خویش را در جامعه بازیابند.

۱۱. تلاش برای تحقق حقوق قانونی و احترام اخلاقی اقلیت های دینی و مذهبی و قومی از طریق زمینه سازی برای مشارکت فعال و نهادمند آنان در فرایندهای تصمیم گیری سیاسی در کشور، با تکیه بر هویت مشترک ایرانی و به رسمیت شناختن تنوع و تعدد فرهنگی، یکی از فعالیت های عمدة جنبش سبز است.

۱۲٫ و سرانجام، جنبش سبز خواهان سیاست خارجی عقلانی و عزت مند مبتنی بر تعامل شفاف و سازنده با دنیا و طرد دیپلماسی ماجراجویانه و عوام فریبانه و ارتقاء شأن ملت بزرگ و تاریخی ایران در جهان است. ملتی که بسیار بیش از این شایسته احترام و تکریم در تمام جهان است. طرد خشونت، ترور، مداخلة سلطه جویانه در امور داخلی کشورها و احترام به حق تعیین سرنوشت برای همة ملت ها، نیازمند تغییر بنیادین نگرش ها در رابطه با امنیت ملی، منطقه ای و جهانی است که راه را بروی گسترش همکاری و تعامل بین ملت ها باز کند. جنبش سبز از اقدامی که در این جهت انجام شود استقبال می کند.

باور داریم که اینهمه جز با باور به حقانیت ملت و التزام به کسب مشروعیت از او و در نظرگیری مصالح ملی و منافع ملت، میسر نخواهد بود.

میرحسین موسوی    مهدی کروبی

لینک مستقیم: http://www.kaleme.com/1389/12/03/klm-48610/

نویسنده: اسحاق نجم الدین - ۱۳۸٩/۱٠/٢٦

 

 


 

در برنامه سوسیال دمکرات های سوئد رکن های مختلف آموزش های تئوریک سوسیالیستی ترکیب شده است. ما در برخی حالت ها از دستگاههای حکومتی استفاده کرده ایم. شاید قبل از همه این مربوط است به باز توزیع نتایج تولید توسط سیاست های مالیاتی و اجتماعی. از سوی دیگر ما بیشتر روش های سندیکالیستی را مورد استفاده قرار داده ایم. به دیگر سخن وظایف مهم برای کنترل دمکراتیک امور اقتصادی به سازمان های سندیکایی و نه حکومت داده شده است. ما علاوه بر این از روش های تعاونی استفاده کرده ایم. یا شاید بتوان آن را روش جنبش مردمی نامید. به این صورت که در برخی حالت های معین وظایف اجتماعی مهم به امور انجمنی واگذار شده است. در مورد آموزش بزرگسالان سازمان های آموزش مردمی نقش مهمی را بازی می کنند و در بخش مسکن جنبش مستأجرین وظایف پر اهمیتی بر عهده گرفته است.

سوسیال دمکراسی همیشه باید برای بازنگری روش کهنه و رشد روش های نو آماده باشد. ولی تأکید می کنیم که مهم است به اصل ترکیب روش های متعدد و مختلف برای دستیابی به کنترل خلقی تولید و نتیجه تولید پایبند باشیم. زیرا همه تجارب نشان می دهد که اصرار بر یک راه حل معین سازمانی طوری که این مدل سازمانی به یک هدف در خود رشد کند که کمتر از آن اهداف سیاسی شود که برای به واقعیت رساندن آن ایجاد شده، خطرناک است.

هم کمونیست و هم سرمایه داری مدعی ایجاد شرایط زندگی برای انسان ها هستند و هر دو تحقق این " بهترین جامعه" خود را به روش های معین با سازماندهی اقتصادی گره می زنند. و این روش ها برای سخنگویانش یک ارزش مطلق شده است، ارزشی که گمان می برند به نتیجه واقعی که سیستم ارائه می کند، وابسته نیست. نتیجه ای که اغلب از هدفی که مطرح می کنند بسیار فاصله دارد.

برای سرمایه داری دموکراسی و رفاه منخصر به مالکیت شخصی و یا به اصطلاح مکانیسم بازار است. هر چقدر هم نشان داده شود که این فاکتور ها زمانی که تحت نظارت قرار نگیرند، شرایط اجتماعی را ایجاد می کند که مستقیمأ با دموکراسی و رفاه در تقابل است. سرمایه داری از این که چیزی جز یک کاستی موقت است، خوداری می کند و یا آن را همچون یک تهمت بد نهاد کمونیستی می داند.

برای کمونیسم آزادی و رفاه محدود به حکومتی شدن و یک برنامه ریزی متمرکز است. هر چند که نشان داده شود که این فاکتورها شرایط اجتماعی ایجاد می کند که مستقیمأ مانعی است برای هم برای آزادی و هم برای رفاه، کمونیسم از این که بپذیرد این چیزی جز یک کاستی موقت است خوداری می کند و یا آن را همچون یک تعمت بد نهاد سرمایه داری می داند. سوسیال دمکراسی از گره زدن و واقعی کردن اهدافش به یک مدل سازمانی معین خودداری می کند. برای ما اقدامی که بخودی خود " سوسیالیستی" بنظر می آید، تعیین کننده نیست. تعیین کننده این است که آیا این اقدام به تحقق اهداف سوسیالیستی کمک می کند یا نه؟ اگر چنین نمی کند، کنار گذاشته می شود حتی چنین پیشنهادی که بسیار " سوسیالیستی " بنظر می رسند، هر سیستمی که تمرکز قدرت اقتصادی در دست یک گروه کوچک از انسان ها را امکان پذیر می سازد، خواه مالکان بزرگ سرمایه باشند خواه کله گنده های حزبی، هم با هدف تأثیر گذاری دموکراتیک شهروندی و هم با توزیع برابر نتایج تولید تناقض دارد. از اینرو می بایست از چنین سیستم هایی چه راست و یا چه چپ باشد، دوری کرد.

اکنون در سال های 1980 هنگامی که مقابله قدرت های بزرگ تشدید شده است، دوباره آینده بمثابه یک انتخاب میان دو آلترناتیو فرموله می شود. سرمایه داری یا کمونیست؟

سوسیال دمکراسی از پذیرش این فرمولبندی آینده خودداری می کند. بنظر ما هیچ کدام ار این دو آلترناتیو نیستند که بتوان آینده را بر آن بنا کنیم. انتخاب ما یک راه سوم است. از اینرو یک نقل قول از برنامه حزبی می آوریم: " پیشرفتی که از مبارزه جنبش کارگری حاصل شده باور سوسیال دمکراسی را مستحکم کرده است که بازسازی صلح جویانه بر پایه سوسیالیسم دمکراتیک تنها راه دستیابی به رهایی انسانها است.

این بازسازی اجتماعی مبتنی است بر خواست و تلاش های انسانی. ما باید رهایی را در جامعه ای که قویأ به جهان پیرامونی که مهر تناقضات بزرگ را خورده است به استبداد و دیکتاتوری سرمایه داری وابسته است، به انجام رسانیم. این خواست می بایست به باور دمکراتیک تحت مباحث علنی و تحت توجه و احترام به نظرات دیگری که به دمکراسی تعلق دارن، انجام پذیرد.

این راه می تواند پر زحمت و طولانی مدت بنظر آید. با این وجود امتیازی بهراه خواهد آورد که بازسازی جامعه تحت اقدام فعال شهروندان صورت بگیرد و نتیجه اش جلب مجموعه استواری از مردم خواهد بود. پس باید برای پایداری و دوام اصلاحات نیز امنیت ایجاد شود. سوسیالیسم دمکراتیک نهایتأ بر باور به خواست و توان انسان ها برای ایجاد جامعه ای که نشان از همیاری و ارزش های انسانی دارد بنا می شود."

    

 

   

  

نویسنده: اسحاق نجم الدین - ۱۳۸٩/۱٠/٢٢

 

معمولأ سوسیالیسم بعنوان مالکیت دولتی درک می شود. بیشتر از اینرو که این شکل در مقیاس بزرگ تر در عمل پدید آمد. ( مشخصأ در کشورهای کمونیستی بجز یوگسلاوی). با وجود این آموزش در تئوری سوسیالیستی مدل های مختلف دیگری وجود دارد. یک مدل چنین است: کارکنان می بایست مالک شرکت ها باشند. سندیکالیست ها چنین فکر می کنند. مدل دیگر تعاونی کردن شرکت ها است. کمونیست های یوگسلاوی و انگلیسی چنین می اندیشند. بدین معنی که انسان ها دارای منافع اقتصادی مشترک هستند. مثلأ در مصرف و یا محل زندگی مشترکأ شرکت هایی را که مربوط به این منافع هستند، مالک باشند و اداره و سرپرستی کنند.

علاوه بر این شق دیگری نزد سوسیال دمکراسی سوئد یافت می شود. ما بدون این که خود مستقیمأ شکل مالکیت را تغییر دهیم، کاهش حق تصمیم گیری توسط صاحبان سرمایه را دنبال می کنیم. بخشأ از طریق قانونگزاری مستقیم و بخشأ توسط اقداماتی که تأثیر گذاری کارکنان بر امور کارخانه را تقویت می کند و از طریق سیاست های مالیاتی و اجتماعی یک قسمت خوب از نتایج تولید را بازتوزیع کرده ایم تا از این راه اختلاف در قدرت واقعی خرید را کاهش دهیم و برخی نیازهای پایه ای را برای عموم قابل دسترس نمایم.

البته می توان بحث کرد که ما چگونه این اهداف را در پراکتیک واقعی اجرا کرده ایم. در بسیاری حالت ها می توان تصدیق کرد که نتیجه همان نشده است که ما فکرش را کرده بودیمولی بخاطر آن نمی توان سوسیال دمکراسی سوئدی را بعنوان یک نوع بدتر " سوسیالیسم" از دیگر مدل ها رد کرد. زیرا حقیقت این است که می توان انتقاد های جدی تری علیه پراکتیک اجرائی دیگر مدل ها مطرح کرد! اقتصاد برنامه ریزی شده با مالکیت دولتی در بلوک شرق هم بمعنی مداخله خطرناک در حقوق دموکراتیک شهروندان است و هم صنعت تمامأ سنگواره و غیر ثمربخش برای شهروندان دارای بازدهی رفاهی کمتری از آنچه که امکان دارد، است.

در برنامه حزبی ما آمده است که سوسیال دمکراسی در حالت های مختلف می خواهد آزمایش کند که کدام شکل مالکیت کارخانه داری و نوآوری بهترین خدمت را به نیاز انسان به پیشرفت . رفاه می کند. این فرمولبندی یک بیان تاکتیکی فروتنانه در مقابل بورژوازی نیست. آنطور که همه منتقدین رادیکال گمان می کنند.

این فرمولبندی به این معنی است که ما دقیقأ می توانیم یک شرکت دولتی را با توجه به نوع گردانندگی آن توجیه کنیم. ولی همچنین می توانیم شرکت های تعاونی یا مالکیت کارگران یا جنبش مردمی و یا مالکیت مشترک حکومت، کمون و اشخاص را موجه بدانیم. همه این مدل ها ارزش آن را دارند که جدی گرفته شوند و لازم نیست که یکی از آن ها دیگری را کنار بزند.

برای کار با اشکال مختلف مالکیت دلایل فراوانی وجود دارد. برای صنایع پایه ای که در کلیت خود برای اقتصاد مهم هستند یک مالکیت عمدتأ دولتی می تواند مناسب باشد. کارهایی مثل کارخانه های نجاری، کاغذ دیواری و شرکت های لوله کشی خیلی بهتر توسط کسانی که مستقیمأ در این کارخانه ها کار می کنند، اداره می ش.د. این مهم است که آنها وجود دارند ولی کافی نیست که حکومت شرایط عمومی را برای کار آنها ایجاد کند. لازم نیست که حکومت خودش کار را اداره کند.

با شکل های مختلف مالکیت و سمت گیری منافع مختلف کارخانه ها راحت تر است که خواسته های مختلف مصرف کننده گان را در امور تولیدی در نظر گرفت. هیچ دلیلی وجود ندارد که از طریق تصمیم های سیاسی تعیین کنیم که دوچرخه ها سرخ تولید شوند یا آبی؟ این ها را باید مصرف کننده گان خود معین کنند. به بیان سمبلیک شرط این که (مصرف کننده گان) آزادی انتخاب داشته باشند این است که (دوچرخه) تولید شود، هم دوچرخه های سرخ و هم دوچرخه های آبی. اگر همه چیز از یک مرکز و شرکت واحد اداره شود، خطر این که فقط به خواسته هایی وفق داده شده با روشی که این سازمان با آن کار می کند، جامه عمل پوشانده شود. از اینرو به اشکال مختلف شرکتی احتیاج است.

این را بگونه دیگری هم می توان بیان کرد که مسائل مختلف متعلق به سطوح مختلف تصمیم گیری در جامعه است. بسته به این که به چه تعداد از انسان ها مربوط است. اگر سازمان تصمیم گیرنده می خواهد بطور دمکراتیک راستین کار کند، تعیین کننده انتخاب درست سطح تصمیم گیری برای مسائل مختلف است.

آنچه که در کشورها به همه مربوط است طبیعتأ باید در آن سازمانی تعیین شود که برای ما مشترک است، بدیگر سخن حکومت. .لی همه مسائل در کشورها حقیقتأ به همه مربوط نیست، بلکه اساسأ به انسانهای یک ناحیه معین برمی گردد. یک کمون معین، یک کارخانه معین. در همه این حالت ها اشتباه خواهد بود ( اگر تصمیم را به سازمان های دولتی واگذار کنیم. این امور باید در عوض به عهده آن گروهی باشد که بیشتر ذینفع هستند. همین ناتوانی در دیدن این که تصمیم های مختلف جایشان در سطوح گوناگون در جامعه است سبب شده است که هم کمونیست ها و هم سرمایه دارها موفق نباشند. در حکومت های کمونیستی اغلب تصمیم ها در رده های بالا صورت می گیرد. یعنی از جانب ارگان هایی تصمیم گرفته می شود که مربوط به گروه بزرگتری هستند تا گروهی که مسئله به آن مربوط است. سرمایه داری در عوض تصمیم را " خیلی پائین" قرار می دهد، یعنی تصمیمی که متعلق به گروه بزرگی است شخصی می کند و به عهده افراد معدودی واگذار می کند. ( البته آنهایی که پول دارند). که بر اساس منافع اقتصادی شخصی شان تصمیم می گیرند. بدین معنی در هر دو حالت امکان انسان های معمولی که می بایست همراه باشند و بر مسائل مربوط بخود تأثیر بگذارند، بشدت کاهش می یابد. طبیعتأ همیشه ساده نیست که مشخص کرد مرزهای تصمیم های مختلف کجا است؟ آنهایی که در کنار یک رودخانه زندگی طبیعتأ از این که روی آن ساخت و ساز صورت می گیرد، خیلی تأثیر می پذیرند. اما واقعأ آن ها می بایست مسئله را تعیین کنند؟ آیا این مسئله مربوط به حکومت نیست که جوابگوی این است که نیاز کشور به انرژی هر چه بیشتر عاقلانه حل و فصل شود؟ آموزگاران در مدرسه البته بعنوان کارکنان دارای خواست موجه برای تأثیرگذاری بر امور مدرسه هستند، ولی به همان اندازه خواست شاگردان، والدین و دیگر ساکنان کشور موجه است. زیرا آموزش در مدرسه حقیقتأ معنای بزرگی برای تحولات بعدی در اقتصاد و زندگی اجتماعی دارد.

این ها پرسش هایی است که مثال هایی را از تنش هایی که آدمیان در یک جامعه سوسیالیستی هم هنگامی که می خواهیم تعیین کنیم که چه چیزی یک روش دمکراتیک برای اتخاذ تصمیم است، به آن برخورد می کند. هیچ شکل ساده ای برای پاسخ دادن به این پرسش ها وجود ندارد. از همه کمتر فرمول قرار دادن همه تصمیم ها بر عهده حکومت است...

ولی بعنوان یک قاعده می توانیم تلاش کنیم که وزن درخواست نسبت به سیاست عمومی یعنی تأثیرگذاری دولتی را نسبت به درخواست کسانی که نزدیکترین تأثیرگذاری را در مسئله دارند و بطور کلی می بایست در مورد آن تصمیم بگیرند، بسنجیم.

اینجا یک گرایش در مباحث سوسیالیستی وجود دارد که می خواهد تصمیم گیری را بر عهده جمع کمی بیش از حد بزرگ، اغلب درست نزد حکومت قرار دهد. زیرا چنین است که در تقریبأ هر مسئله ای می شود یک مشکل از منافع عام اجتماعی را یافت. بنابراین به دلیل عدالت به دیگر سخن این که می بایست برخورد مساوی به مسائل شبیه به هم و این که انسان می خواهد همه شهروندان دارای حق دموکراتیک برابر برای تأثیر بر امور باشند، ساده است به این نتیجه گیری رسید که درست حکومت باید تعیین کننده گی را بر عهده بگیرد. بدیهی است هنگامی که منافع عمومی در یک مسئله معین قوی و آشکار است باید حکومت اجرای این مسائل را از گروه کوچکتری که خیلی بیشتر بطور " خصوصی" دینفع است بخود منتقل کند.

این فقط مربوط به آموزگاران نیست که تصمیم گیری در مدارس ابتدایی چگونه باید باشد و این فقط یک تمایل برای آنانی که در حوالی یک رودخانه که اطرافش آباد نشده زندگی می کنند، نیست که باید تصمیم بگیرند که باید ساخته شود یا نه. این ها مسائل ملی هستند که به همه کشور مربوط است.

ولی در خیلی مسائل دیگر منافع عمومی تقریبأ ناچیز است، حتی اگر خودبخود می تواند در آنجا وجود داشته باشد. در آن صورت درست از نقطه نظر برخورد دمکراتیک چنانچه یک کنترل عمومی آنها با اجبار صورت گیرد، بیشتر صدمه می رساند تا استفاده. بدیگر سخن از طریق تصمیم گیری دولتی.

این یک خواست پایه ای سوسیالیستی است که انسان ها می بایست مشترکأ اقتصاد را پیرو نیاز های مشترکشان اداره کنند. ولی به همان اندازه این یک خواست پایه ای است که انسان ها می بایست امکان تأثیرگذاری واقعی در امور جامعه داشته باشند- و این دخالت وجود نخواهد داشت اگر همه تصمیم ها در خارج از گروهشان اتخاذ شود.

دلواپس این بودن که همه می بایست حق برابر برای تأثیزگذاری بر همه چیز در جامعه داشته باشیم بطوریکه همه مسائل بر عهده سازمان های حکومتی قرار بگیرد در حقیقت وضعیتی ایجاد خواهد کرد که هیچ کس هیچ تصمیمی نمی گیرد. البته این ممکن است در صورتی که تصمیم ها را غیر متمرکز کرده و بر عهده جمع کوچکتری از انسان ها قرار دهیم بیعدالتی هایی صورت بگیرد اما این بعدالتی ها باید با زیان های بزرگتری مقایسه شود که در یک جریان خطی سیستم متمرکز بوجود خواهد آمد که در آن انسان ها در عمل به پذیرنده های منفعلی از تصمیم های دیگران تبدیل می شوند، در عوض این که شهروندان فعال در امور اجتماعی باشند که هدف سوسیال دمکراسی است.

ما می بایست بخاطر بیاوریم که برای تأثیر گذاری عمومی که آرزویش را داریم تضمین شود، تا قدرت دولتی از راههای مختلف مورد استفاده قرار گیرد.

برای این که تأثیر گذاری شهروندان در اقتصاد تضمین شود، حکومت نباید ضرورتأ مالک همه چیز در اقتصاد باشد. البته مالکیت یک راه برای ایجاد تأثیرگذاری است ولی به دلایلی که پیشتر مطرح شد همیشه بهترین راه نیست. در حالت هایی که دلایل دمکراتیک روشنی برای تأثیرگذاری واقعی محلی وجود دارد، منافع عمومی شهروندی که در این گونه مسائل وجود دارد از طریق تعیین چارچوب های گوناگون توسط حکومت بهتر تضمین می شود.

- جامعه می تواند از طریق تأثیر اقتصادی اداره شود. این می تواند قواعدی در مورد کنترل ارز، نظارت بر قیمت ها یا وام های امتیازی برای سرمایه گذاری که جامعه خواهان تشویق آن است، باشد.

- جامعه می تواند مرزهایی برای صنایع قرار ده، مثلأ در مورد بیرون ریختن زباله های محصولات شیمیایی. در این چارچوب البته خود صنایع در مورد تکنیک و مواد خام مورد استفاده تصمیم می گیرند.

- جامعه می تواند بعنوان کنترل کننده شرکت ها عمل کند. مثلأ از طریق حسابرسی ها دولتی یا از طریق بازار کار شرکت ها، مثل بازرسی بانک ها.

با این روش پیش شرط های مراقبت از تأثیرگذاری اجتماعی و عمومی در بخش هایی که منافع مشترک شهروندی وجود دارد ایجاد شود. بی آنگه بخاطر آن امکان تأثیرگذاری واقعی گروههای ذی ینفع در آن بخش هایی که به آن مربوط است خفه و یا کم شود. و این همان گونه که اشاره کردیم یک شق بدتر یا رقیق تر سوسیالیسم نیست. برعکس فقط به این روش است که ما پیش شرط های واقعی را برای شرکت دمکراتیک در زندگی اقتصادی ایجاد کنیم. البته پیش شرط بدیهی برای تأثیرگذاری بر تصمیم های کارخانه، کارکنان- گاهی بهمراه ساکنان آن منطقه- هستند. نه مثل امروز مالکان سرمایه.

زیرا که مسئله تعیین کننده این است که چگونگی تأثیر گذاری که امروز توسط دارایی های خصوصی (سرمایه) صورت می گیرد می بایست با یک تأثیر گذاری دمکراتیک توسط آنهایی که امور اقتصادی به آنها مربوط است، جایگزین شود. گاهی این آلترناتیو بطور غیرقابل انکار " جامعه" " حکومت" نام دارد. و گاهی این آلترناتیو " کارکنان" " ساکنان کمون" ، سازمان های سندیکایی" در تمام رشته های شغلی و غیره نامیده می شود. نقش حکومت باید بسته به نوع مسئله متغییر باشد، این متد های مختلف برای تأثیرگذاری شهروندی نه جایگزینی برای هم بلکه تکمیل کننده هم هستند.

 

 

 

 

نویسنده: اسحاق نجم الدین - ۱۳۸٧/٥/۳٠

View Full Size Image View Full Size Image

مجموعه نوول 11:30 به سوئدی

رمان بازگشت درد (فارسی)

رمان بانو شاعر یا اعتراف های یک بیوه ( سوئدی و فارسی)

مجموعه داستان چیدن خوشه ای انگور از درخت شاعر

برای تهیه این سه کتاب با آدرس: eshag100@hotmail.com تماس بگیرید.

 

 

اسحاق نجم الدین
متولد ایران و سال ها است که در استکهلم زندگی می کنم. صاحب یک مجموعه نوول به سوئدی با عنوان ساعت 11:30 و دو رمان با عنوان های بازگشت درد و رمان بانو شاعر یا اعتراف های یک بیوه که به دو زبان فارسی و سوئدی نوشته شده است و هم اکنون رمان رقصی دور تابوت در دست تهیه دارم.
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :

دنیای کدهای جاوا اسکریپت
دنیای کدهای جاوا اسکریپت

Created By minos

" loop="-1">