خطابه ماریو وارگاس لیوزا برنده جایزه ادبیات نوبل در سال 2010 میلادی در آکادامی

 


خطابه ماریو وارگاس لیوزا برنده جایزه ادبیات نوبل در سال 2010 میلادی

در آکادامی ادبیات نوبل سوئد

ترجمه: اسحاق نجم الدین

 

 

 

 

من در پنج سالگی در مدرسه یوستینانوس در بولیوی خواندن و نوشتن را فرا گرفتم. این مهمترین اتفاقی است که در زندگیم رخ داده است. تقریبأ هفتاد سال بعد بوضوح بیاد می آورم چگونه به روش جادوئی واژه ها را بتصویر می کشیدم و چه تأثیر شگرفی بر زندگیم داشت و با شکستن دیوار های زمان و مکان به من امکان داد تا همراه با ناخدا نمو سفر دریایی سختی که از راههای دآرتگنا، آتوس، پرتوس و آرمیس سوی ناآرامی هایی که در زمانه ریشیلیوس که زیرکانه ملکه را تهدید می کرد و مرا در کلیسای زیر زمینی پاریس با بدن های بی روح ژان ولیژان و ماریوس بر دوش رها می کند.

 

مطالعه و خواندن رویاها را واقعیت می بخشید و واقعیت ها را رویایی می کرد و این ها ادبیات جهانی را برای انسان کوچک که من باشم قابل فهم و ملموس می کرد. مادرم برایم تعریف کرد که اولین نوشته ام، داستانی بود که قبلأ آنرا خوانده بودم، زیرا که من ناراحت بودم که چرا داستان به پایان رسیده و می خواستم تغییری در پایان آن داستان داده باشم و شاید این همان چیزی بوده است که تمام زندگیم را وقفش کرده ام بی آنکه متوجه شده باشم که به رشد و میان سالی رسیده ام و بمروز زمان آن داستان ها با کودکیم و هیجانات و شور و شوق پر شده است.

 

خیلی دوست داشتم مادرم اکنون اینجا بود. او که معمولأ در هنگام خواندن شعر های امادو نرواو و پابلو نرودا صورتش اشکبار می شد.  و حتی پدر بزرگم پدرو با بینی بزرگش و سر صاف و بی مویش. او که همیشه به ستایش از شعر هایم می پرداخت و دائی ام لوچو که بطرز بهت آوری مرا وا می داشت تا با جان و دل به نوشتن ادامه دهم، علیرغم این که ادبیات نان آور نبود. در همه عمرم این چنین افرادی مشوق و پشتیبانم بودند و هر گاه یاس مرا در برمی گرفت آنان امیدوارم می کردند. من از همه آنان متشکرم و همچنین لجاجت های خودم و البته کمی هم خوش شانسی که توانستم بخشی از وقت های خوبم را صرف ریاضت، لذت نوشتن سازم که ثمره اش آفرینش زندگی دو سویه است که در آن می توان  پوشش و مانعی در برابر شکست و ناکامی جست که در آن بشکل طبیعی عجیب و غریب است و طبیعتأ عجیب و غریب است. و با بی نظمی فاصله دارد، زشتی ها را آرایش می دهد، لحظه ها را جاودانه می سازد، و از مرگ یک شوخی موقتی می سازد.

نوشتن داستان آسان نبود. زمانی که پندار واژه ای کهنه بر روی کاغذ می شود و ایده ها و شکل ها بی رمق می شوند. چگونه می توان دوباره به آن ها زندگی بخشید؟ از خوش شانسی آفریننده هایی بودند که می توان از راه و روش آن ها آموخت. فلوبر به من آموخت که استعداد نظم پایدار و طاقت فرسایی دارد. فاکنر شکل را به من آموخت- روش نوشتن و ساختار- که موضوع ها را گسترش می دهد و یا از فلاکت رها می کند. مارتورل، سروانتس، دیکنز، بالزاک، تولستوی، کنراد، توماس مان به من آموختند که فضا و حس همانقدر در رمان مهم هستند که سبک و قصه پردازی. سارتر به من آموخت که اصل واژه است و یک رمان یا سناریو تئاتر، و مقاله که به مسائل معاصر می پردازد، می تواند پروسه تاریخ را تغییر دهد. کامو و اورول آموختند که ادبیات غیر اخلاقی ضد انسانی هستند و مالراکس به من آموخت که شجاعت قهرمانانه و قصه های شاعرانه در ادبیات معاصر به اندازه زمانه اودیسه و ایلیاد حضور  دارد.

 

اگر من در این سخنرانی بخواهم تمام آن نویسنده گانی که من کم و بیش مدیون آن ها هستم، فرا خوانم، سایه هایشان پوششی برای تاریکی ما خواهد بود. تعداد آن ها بی شمار است. علاوه بر این آن ها اسرار قصه پردازی را بر من برملا کردند. آن ها به من کمک کردند تا به تحقیق در ریشه های انسانی بپردازم. از اثر ها علیرغم جنون نهفته در آن مراقبت کنم. آن ها بهترین دوستان در کارهای دوطلبانه ادبی ام بودند، کمکی به فراخوان من بودند و من در کتاب های آن ها کشف کردم که در بدترین شرایط امید زبانه می کشد و باید زندگی را ادامه داد. در غیر این صورت چه ضرورتی برای خواندن و کنکاش تاریخی وجود دارد؟

 

 

اغلب اندیشیده ام که نوشتن در کشوری نظیر کشور من که سطح مطالعه شهروندان پائین است و از فقر، بیسوادی و ناعدالتی رنج می برد، و تنها عده ای معدود به مباحث فرهنگی علاقه دارند کاری لوکس نیست. اما این کاستی ها هرگز نتوانسته است از شور و علاقه نوشتنم بکاهد. همچنین زمانی که مبارزه برای نان تقریبأ همه وقت مرا گرفت. گمانم این است که من اشتباه نکرده ام. زیرا که جوانه های ادبیات در یک جامعه مستلزم رشد عالی فرهنگ آزادی، ثبات اجتماعی و عدالت است و هویت ادبیات در گرو این مقوله ها است. پس از این آگاهی ادبی سپاسگزارم. از آن آرزوها و امید هایی که تأثیر گذار هستند و نارضایتی که همواره با واقعیت پدید می آید را می توانیم به قوه خیال های شگفت انگیز سیر واقعیت های ناخشنود را تغییر دهیم.  همانگونه که فرهنگ و محیط زیستی امروزه نسبت به گذشته انسانی کمتر ظالمانه است. بدون خواندن آن کتاب های خوب و خواندنی ما نمی توانستیم انسان های خوبی هم باشیم، و بیشتر دنباله رو، کمتر بیقرار می بودیم و بدون نفس انتقاد که در حقیقت دستگاه متحرک تحولات است، نمی توانست هویت و هستی یابد. نویسنده و خواننده دقیقأ معترض به کاستی هایی هستند که در زندگی مشاهده می شود. انسانی که به کنکاشی چیز هایی در شعر می پردازد که صاحبش نیست. او بی آنکه احتیاجی به گفتنش باشد، می گوید و یا می داند که این زندگی است، همین که هست، بیشتر نمی شود خشنود بود و جرأت و شهامتی است که کاملأ ریشه در شرایط انسانی دارد، پس باید بهتر بشود. ما به شعر احتیاج داریم بگونه ای که بتوان به شکل ها و روش های بیشتری زندگی کرد، هر چند که ما فقط یک نوع زندگی داریم.

بدون شعر آگاهی ما در باره آزادی در شرایط سخت و دشواری که دیکتاتور ها تحت لوای مذهب و ایدئولوژی بوجود می آورند  بسیار در حد نارلی است تا زندگی راحت تر و ممکن تر گردد. آن هایی که به کارکرد ادبیات شک دارند و می پندارند که ادبیات خیال برای خوشبختی رویایی است، به ما در باره همه ی فشار ها و مضاعف ها هشدار می دهند، بهتر است این پرسش را در مقابل خود داشته باشند که چرا همه ی رژیم ها لجوجانه بر کنترل شهروندان از بدو تولد تا آستانه مرگ اصرار دارند و از اعتراض به سانسور توسط جامعه ادبی می ترسند و یا شرایط نوشتن را بر نویسنده ها سخت می کنند و با دیده شک و تردید به جامعه ادبی می نگرند. آن ها این کار را انجام می دهند زیرا که می دانند که خیال ورزی در کتاب ها می تواند چه عواقبی بر آینده حکمرانی آن ها شود. می دانند که چگونه شعر می تواند نقش راهبری ممکن برابر با خواست آزادی ایفا کند. دشمنان جامعه آزاد اطلاعات با ترسی که بر جامعه آزاد و دمکراتیک تزریق می کنند، در حقیقت موقعیت واقعی خودشان را در جهان بخطر می افکنند. صرفنظر از این که آن ها واقعأ چنین می خواهند یا نه، صرفنظر از این که آن ها این را می دانند یا نه، شاعرها روایت نارضایتی هایش از خفقان را در داستان ها می جویند. آن ها می خواهند به ما بگویند که جهان ذاتأ بد است.

اگر به ریشه حس شهروندان، تجارت و آگاهی آن ها بهم پیوند خورد آن گاه دنیای خیال غنی تر از زندگی روزمزه است، پس بنابر این تحریک کردن آن ها نیز دشوار تر می شود که آن ها را وادار کرد تا به دروغ و ریا تن دهند و شهروندان را خاطر جمع کرد که زندگی بهتر و مطمئن تری پشت درهای میله ای همراه با نگهبانان خواهند داشت و در حقیقت زندانی برایشان از زندگی ساخته شود.

ادبیات خوب پلی میان انسان های متفاوت خواهد ساخت، و این خوشنودی ما را متحیر و شاد می سازد و بدین صورت ما در ساحت زبان متحد می شویم. هر چند که قضاوت، گمانه زنی و آداب و رسوم ما را از هم جدا می سازد.

خواندن سرگذشت ناخدا آهب که طعمه وال های بزرگ سفید می شود و در اعماق دریا دفن می گردد برای خواننده ها در توکیو، لیما و تیمبوکوتا یک اندازه قلبشان جریحه دار می شود. زمانی که مادام بوواری حرف هایش را قورت می دهد، زمانی که آنا کارینا خودش را جلوی قطار می اندازد و ژولین سورل راهی شاوتون می شود، زمانی که پزشک قانونی ژان داهلمان در ال سور از بوتیکی خارج می شود تا چاقوی قاتل را ببیند و یا زمانی که ما متوجه می شویم تمامی اهالی دهکده کمالا در پدروپارمو مرده اند، تأثیر یکسانی بر خواننده ها صرفنظر از تعلقات فکری و یا مذهبی شان می گذارد، مهم نیست که پوشش آن ها چگونه است.    

 درست میان تنوع و تفاوت های فکری و سلیقه های آدمیان، ادبیات پیوند مشترکی می سازد و بر آن است تا مرز های ناتوانی، فکری و مذهبی و زبان آدمیان و در یک کلام حماقت را از میان بردارد.

هر زمانی وحشت های خاص خود را دارد و در زمانه ما تعصب مذهبی و شهادت طلبی تروریستی وحشت زا شده است. به آن ها می گویند اگر شهید شوید به بهشت خواهید رفت و با خون انسان های بی گناه، گناهان خود را بشوید، به آن ها وعده های دروغین پیروزی و حقیقت و عدالت می دهند. هر روزه تعداد بیشماری انسان قربانی اهداف شوم کسانی می شوند که فکر می کنند حقیقت در اختیار آن ها است. گمان ما این بود که با از میان رفتن قدرت های توتالیتر به صلح، پلورالیسم فکری و اجرای حقوق بشر می رسیم و جهان ویرانی، خرابی، کشتار، مهاجرت دسته جمعی و قحطی را پشت سر گذاشته است. هیچ کدام از این خواست ها اجرا نشد، شکلی جدیدی از ستم و نابرابری گسترش پیدا کرد، بر شعله تعصب گرایی دامن زده شد و با گسترش سلاح های هسته ای بعید نیست که دیوانه ای جهان را به کام هوس های خود کشد. باید در برابر چنین فجایعی ایستادگی کرد، با آن ها مبارزه کرد تا بر جهل و خرافه پیروز گشت. آن ها نیرومند نیستند، هر چند که تخلف آن ها گسترده است و هیاهوی شان در سراسر گیتی شنیده می شود و هر چند کابوسی برای ما شده اند. ما نباید اجازه دهیم که آن ها وحشت افزایی کنند تا ما از مبارزه برای آزادی که گام به گام طی پیشرفت و تکامل جامعه انسانی کسب شده است. اجازه بدهید از دمکراسی لیبرالی علیرغم همه کاستی هایش در پلورالیسم سیاسی دفاع شود. حق انسانی برابر، صبر و استقامت، حقوق بشر، پذیرش انتقاد، جامعه حقوقی، انتخابات آزاد، تعویض قدرت، همه این موضوع ها که ما را در برابر ظلم و استبداد بیمه می کند و ما را بیشتر به هم نزدیک می کند، هر چند که ما هرگز به این مهم نخواهم رسید. – زیبایی، زندگی کامل و بی نقض چون انگشتان ادبیات. این چیزهایی که دور از دست رس است. بنویسیم و بخوانیم و در برابر جهل و تعصب مرگ بار، رویای زندگی زیبا و آرام را تحقق ببخشیم.          

   من هم همانند بسیاری از نویسنده گان هم نسلم، سال های جوانی ام مارکسیست بوده ام. و گمان می کردم با دست یابی به جامعه سوسیالیستی نابرابری های اجتماعی و ستمی که کشورم، همه آمریکای لاتین و جهان سوم را اسیر ساخته بود، آزاد می شوند. اما اینطور نشد و بشدت از ایدئولوژی دولتی و اشتراکی شدن عصبانی شدم و راهم را سوی دمکرات های لیبرال چرخاندم. امروز سعی می کنم که واقعأ دمکرات و لیبرال باشم. هر چند که راه دشوار و طولانی است، همه چیز به کندی پیش رفت. انقلاب کوبا در آغاز شور و شوق تازه ای در من بوجود آورد اما راهش سوی اتحاد شوروی ادامه داد، مدلی که استوار جلوه می کرد  اما به روش سکتاریستی در غلطید و موفق شد به یاری پیمان ورشو چکسلواکی را به اشغال کند.

از ریموند آرون، ژان فرانسیو ریول، ایساایها برلین و کارل پوپر که نوشته هایشان مشوق شناخت بیشتر من از دمکراسی فرهنگی و جامعه باز بودند، کمال تشکر را دارم. آموزش های آن ها تصویر روشنی از واقعیت تقکر اپورتونیستی سوسیالیسم شوروی و یا انقلاب خونین فرهنگی چین بود که در حقیقت بسیاری از روشنفکران اروپا را مجذوب ساخته بود.

یکی از آرزوهای کودکیم این بود که روزی به پاریس بروم، زیرا که به ادبیات فرانسه علاقه بسیاری داشتم و خیلی دوست داشتم تا در مکان هایی که بالزاک، استاندال، بودلر و پروست بودند، زندگی کنم و از این راه نویسنده ای جدی شوم، زیرا که اگر پرو را ترک نکنم تنها نویسنده گی را ادامه دهم و یا در بهترین حالت فقط نویسنده روزهای یکشنبه می شدم. در حالی که من فرانسه و فرهنگ فرانسوی را بعنوان یک فاکت در اختیار داشتم، و از آن آموزش های بیاد ماندنی تشکر می کنم. که ادبیات تنها فراخوان نیست بلکه به دسیپلین هم احتیاج دارد. باید برایش تلاش و کار کرد. زمانی که سارتر و کامو می نوشتند، من در آنجا زندگی می کردم، همزمان لونسکو، بکت، باتالی، سارون و کشف تئاتر برشت و فیلم های برگمن. موج تازه در ادبیات و فرهنگ و اندیشه و تفکر رمان نو آندره مالرو که در واقع شاهکار ادبیات محسوب می شود. و همچنین شاید بیشتر از هر چیز هنرپیشگی تئاتر در زمان ژنرال دوگل و کنفرانس رعد المپیک در اروپا بود اما بیش از هر چیز تشکر من از فرانسه در باره ادبیات آمریکای لاتین است. در آن آموخته ها یافتم که پرو جزیی از تاریخ، جغرافیا، مشکلات اجتماعی و سیاسی آمریکای لاتین است. روش ویژه ای برای زیستن و جالب برای زبانی است که من با آن حرف می زنم و می نویسم. و سال هایی که ادبیات آمریکایی لاتین شگفت آفرین بود. سال هایی که خواندن بورخس، اوکتاویو پاز، کرتازار، گارسیا مارکز، فوئنتس، کابارن اینفانته، رولفو، اونی ته، کارپن تر، ادواردس، دونوسو و بسیاری نام دیگر که با روش نویسنده گیشان انقلابی در ادبیات قصه نویسی در زبان اسپانیا خلق کردند و از اروپا و بخش بزرگی از جهان تشکر می کنم که آمریکای لاتین را نه بمثابه قاره کودتا ها، کمدی موزیکال رهبران، جنگ های چریکی که قاره ایده ها نیز هست. قاره ای که رئالیسم جادویی توانست به راه خودش را در ادبیات جهانی بگشاید.

بعد از همه این رویدادها، علیرغم نارضایتی هایی که در آمریکای لاتین یافت می شود، بجلو گام برداشته است. سزار ولیجو در شعر ستایش انگیزی نوشت: " برادران، کماکان کارهای زیادی مانده است تا به انجام برسد." تعداد دیکتاتور ها در قاره کاهش یافته است. این تنها کوبا و ونزویلا که راه کوبا را در پیش گرفته است و چند گروه پوپولیستی که در بولیوی و نیکاراگویه هنوز یافت می شوند و سایر بخش های قاره دمکراسی بطور نسبی از کارکرد مناسبی برخوردار است و دمکراسی از حمایت توده ای برخوردار است. و برای اولین بار در تاریخ آمریکای لاتین در برزیل، شیلی، اوروگویه، پرو، کلمبیا، جمهوری دمنیکن، مکزیک و تقریبأ همه ی آمریکای مرکزی چپ ها و راست ها در کنار یکدیگر با تکیه به اهرم های دمکراسی هویت یافته اند و صاحب جامعه حقوقی، آزادی بیان، انتخابات آزاد و پذیرش چابچایی قدرت شدند. این راه درستی است که در آمریکای لاتین در پیش گرفته شده است. مبارزه با رشوه گری و روش های نامناسب دیگر که مانع گسترش تحولات در مسیر درست می شود، پذیرفته شده است و تحقق این اصول رژیم ها را وادار می کند تا به وضعیت فعلی اهمیت بیشتری بدهند و از برنامه های فرا واقعی و دورنگری اجتناب کنند.  

من هرگز حس بیگانگی در اروپا یا جایی دیگر نداشته ام. در هر جایی که زندگی کرده ام، در پاریس، لندن، بارسلونا، مادرید، برلین، واشنگتن، نیویورک، برزیل و یا جمهوری دومنیکن، احساس کرده ام که خانه ام هست. من همیشه پوششی برای کار و صلح در هر جایی که زیسته ام، یافته ام. از همه ی جاهای جهان چیز هایی آموخته ام، دوست هایی یافته ام و به رویاهایم تحقق بخشیده ام. همواره مطالعه کرده ام و موضوع هایی که در باره اش خواسته ام بنویسم، کشف کرده ام و همه ی این ها در سایه شهروند جهان شدن متحقق گشت. من با این فکر که در جستجوی کشف ریشه های ملی است موافق نیستم، زیرا که موقعیت فکری را تضعیف می کند و در هر حال نباید نقش بزرگی ایفا کند، بخاطری که تجربه پرویی ام خیلی وقت است که تأثیری بر نویسنده گی من ندارد و بطور جدی نشان و اثری بر روش داستان سرایی من ندارد و نیز بنظر می رسد که از پرو فاصله زیادی دارد. گمانم این است که سکونت درازمدتم در خارج از زادگاهم بر اهمیت و گسترش چشم اندازی که متصور می کنم ، افزوده است تا جایی که درک تمایز میان موارد موقت و دائم بشکل نوستالژی تبلور یافته است تا جایی که حضور ذهنی شفاف تری دارند. عشق به میهن نباید تنها وظیفه ای ملی که باید صمیمانه از قلب آدمی نشأت گیرد. همچون عشق همسری، فامیلی، عشق به فرزندان و دوستان.

پرو در درونم حمل می شود، کشوری که در آن زاده شده ام، رشد و تربیت یافته ام. کشوری که کودکی، جوانی ام و تجربه هایم در آن شکل یافته است و به زندگیم معنا و مفهوم داده است و به این خاطر به آن عشق می ورزم، تنفر، لذت ها و رنج و رویاهایم در آن پیوند یافته است. آنچه که در پرو اتفاق می افتد به من هم مربوط می شود، بر من تأثیر می گذارد و نگرانی ام نسبت به سایر کشور ها افزایش می دهد. این چیزهایی نیست که برایش تلاش داشته باشم، این ها به حس ملی بودن هر کسی مربوط است. عده ای از هموطنانم مرا متهم کرده اند که به پرو خیانت کرده ام و خطر از دست دادن تابیعت پرو یی ام در هنگامی که آخرین دیکتاتور پرو از کشور های دمکرات خواست تا مجازات های اقتصادی و سیاسی نسبت به رژیم دمکراتیک پرو به اجرا در آورند. کاری که ما در مورد دیکتاتور پینوشه، فیدل کاسترو، طالبان های افعانستان، آخوند های ایران، رژیم آپاراتاید آفریقای جنوبی و نظامیان برمه و میانمار انجام می دهیم. هر چند که ما در پرو هم می توانستیم این اقدامات را انجام دهیم چنانچه مردم پرو مانع برقراری دیکتاتوری نشده بودند. هر چند که در مورد پرو یک بار که در آن کشور کودتا رخ داد و دمکراسی را به نابودی کشاند، اما خشم برانگیر نبود اما واکنش انزجارآمیزی از گذشته بود. که بر اساس بخشی از سر خط نویسان این عمل بمعنای محکومیت دیگران است در حالی خود مرتکب خطا شده اند. آن توافق مهر خورده ای بود که دیکتاتور ها معمولأ نماینده گان پلیدی و بدی در کشوری هستند. این ها نتیجه سال ها فساد و رشوه های حکومتی است که هم چون زخم شکافته در کشور سر بلند می کند تا آینده را مسموم سازد و رابطه ناصحیحی را در جامعه به گردش در آورد تا وقفه ای برای بازسازی دمکراسی برای نسل های آینده بوجود آورند. پس باید با تفکر دیکتاتوری در هر شکلی حتی مجازات ها و تحریم های اقتصادی و سیاسی به مبارزه برخاست.

متأسفانه رژیم های دمکرات در همبستگی علیه دیکتاتوری در کوبا، ونزویلا، و در حمایت از آزادی اینگ سان سو کی در برمه و لیو چیابو در چین ضعیف عمل کرده اند و در بسیاری مواقع همدلی و سمپاتی به آن ها کمتر از حمایت از قصابان بوده است. مبارزه آن ها برای آزادی مبارزه برای شجاعت همه ی انسان ها نیز هست.

خوزه ماریو ارگیودس، یکی از هموطنانم گفت:" پرو مکانی خونین برای همه ی جهان است". گمان نمی کنم که بهتر از این در باره ما بشود گفت. ما این هستیم و این چیزها را باید با خود حمل کنیم، همه ی پرو صرفنظر از این که بخواهند یا نه. این مجموعه ای از سنت ها، نژاد ها و عقاید و فرهنگ همه ی گوشه این جهان است. از این که من به فرهنگ پرویی – اسپانیایی تعلق دارم، افتخار می کنم. پیوند زبانی که ار قله ی نازکا و پراکاس تا دورادور موچیکا و فرهنگ سرامیک اینکا و موزه ها و بنا های موچوپیک چو، گرن چمو، چن چن، کوعلپ، سیپان که شهره جهانی دارند، مقبره های جادویی آفتاب و ماه و تا بسوی اسپانیایی های که با اسب ها و شمشیر ها تا پرو های یونانی و روم و تا سنت یهودیت و مسیحت امتداد یافته است. رنسانس، سروانتس، کویودو، گنگورا و تا کوشش و تلاش گویش کاستیلی ها که در آندوره آرامش یافته است و با ارزشتر این که با اسپانیا به قدرت آفریقا می رسم، موزیک آفریقا و خیال های شگفت انگیزی فرهنگ انسانی را متنوع و گوناگون ساخته است. اگر ما کمی از این مساحت را ببریم، متوجه می شویم که پرو همچون برگس آلپ میناتوری از جهان است. هر چند که امتیازی برای هویت یک کشور محسوب نمی شود برای این که آن ها صاحب همه چیز هستند.

هجوم آمریکا همانند همه ی هجوم های دیگر ظالمانه و خشن بود. ما به این عمل نگاه انتقادی داریم اما در کنارش از یاد نخواهیم برد که کسانی که این لشکر کشی ها و قتل ها مرتکب شدند، پدران ما بودند، اسپانیایی هایی که به آمریکا آمدند و آن جا سکونت اختیار کردند، نه کسانی که در کشورشان ماندند. این انتقاد اگر بخواهد شکل عادلانه داشته باشد، باید انتقاد از خود باشد. و بجای این که سرخ پوستان را آزاد سازند و جانب عدالت را گرفته باشند، در حالی که دویست سال است که ما هیچ وابستگی به اسپانیا نداریم، آنان که قدرت استعماری را تسخیر کردند و قصد شان این بود که آن را به نابودی کشند اما از همان روش های غیرقانونی و خشونت بار برای مقاصدشان استفاده بردند.

اجازه بدهید اینطور بگوییم که بروشنی بعد از دویست سال آزادی هنوز ما به مسئولیت خود عمل نکرده ایم. و ما آن را زندگی نکرده ایم. و این توسعه نیافتگی شامل همه ی آمریکای لاتین است. هیچ استثنایی در این نامتمدنی وجود ندارد.

من اسپانیا را به اندازه پرو دوست دارم و دین و سپاس برابر به این کشور دارم و اگر اسپانیا نبود هرگز نمی توانستم در این جایگاه و بعنوان نویسنده ای شناخته شده، سخن ایراد کنم. و شاید همانند سایر همکاران ناموفق ادبی ام گیج و سرگردان و با بداقبالی میز کار نویسندگی را بدون ناشر، جایزه و خواننده دنبال می کردم. بخاطر هدیه بزرگ آن هاـ کمک جالب ـ روزی که جهان این را کشف می کند. در اسپانیا همه ی کتاب هایم چاپ شد، و از من بی دریغ ستایش شده است، دوستانی چون کارلوس بارال، کارمن بارسه لس و بسیاری دیگر تمام تلاششان را به انجام رساندند تا کتاب های من خوانده شوند. و اسپانیا درست زمانی که خطر از دست رفتن تابعیتم بود، به من تابیعت داد. من هرگز تقابلی ما بین این که پرویی و یا اسپانیایی باشم، احساس نکردم. زیرا که هر دو کشور پرو و اسپانیا را مکمل همدیگر می دانم. و نه تنها از نظر شخصی من که رابطه فشرده تاریخی، زبان و فرهنگ این کشور هم این نظر را می رساند.

از دهه هفتاد میلادی به این سو، در خلال همه آن سال ها که من در سرزمین اسپانیا و بارسلونای محبوبم زیسته ام، دیکتاتوری فرانکو هنوز پابرجا بود و کماکان انسان ها اعدام می شدند. اما آن تفکر در واقع فسیل و مندرس شده بود و بویژه در عرصه فرهنگی کاملأ ناکارآمد گشته بود. سانسور موفق نشده بود تا صدا های اعتراضی را خفه کند و در جامعه اسپانیا ایده ها ی جدید، کتاب ها، فکر و ارزش های هنری که ممنوع بود، بگونه ای به نفوذش افزوده می شد. هیچ شهری به اندازه بارسلونا از آغاز این گشایش استفاده نبرد یا بارسلونا به اندازه ای فشرده از ایده ها و خمیرمایه های هنری آفرینش در همه زمینه ها بهره جست. بارسلونا به پایتخت فرهنگی اسپانیا تبدیل شد. جایی که وزش آزادی تازه حاصل شده، تنفس می شد. و بطریقی پایتخت فرهنگی آمریکای لاتین هم شد. بخاطر این که بسیاری از نقاشان، نویسندگان، ناشرین و هنرمندان آمریکای لاتین در بارسلونا زیست و یا رفت و آمد مرتب داشتند، مکانی که شاعر پرور بود، نویسندگان ادبی را به شکوفایی می رساند و یا نقاشان و آهنگسازان زمانه اش را در خود جای می داد. برای من دوستی، صمیمیت سال های  فراموش نشدنی پرثمر کار روشنفکری بود. همانند پاریس سابق که به برج بابل شهره گشته بود، بارسلونای فعلی، شهری است جهانی و فارغ از تعصبات میهنی، جایی که زیستن و کار در آن شهر شوق برانگیز است، جایی که نویسندگان اسپانیایی و آمریکای لاتین برای اولین بار بعد از جنگ داخلی اسپانیا پیوند برادری با هم بستند و میان این ها معاشرت آغاز گردید و سنت مشترکی را بنا کردند و اتحادیه تعاونی تجارت مشترک را پایه ریزی کردند و پایان دیکتاتوری را تضمین کردند و بلافاصله در اسپانیای دمکراتیک فرهنگ نقش اصلی را ایفا کرد.  هر چند که این پروسه نقص هایی داشت اما مرحله انتقالی اسپانیا از دیکتاتوری به دمکراسی بهترین پروسه تاریخی ما بشمار آورده می شود.  

ادامه دارد

 

/ 2 نظر / 17 بازدید
مانا

سلام اسحاق عزیز نشانی من به آدرس زیر تغییر یافته است: www.iranianpoetry.com ممنون می شوم آدرسم را در فهرست لینک هایت تصحیح کنی. سپاس از کمکت و به امید دیدار

ساسان شیبانی نژاد

سلام .سال نو مبارک. یکی از خبر های خوب امسال برای من گرفتن همین جایزه توسط یوسا بود . خیلی دلم می خواست که متن این سخنرانی را بخونم که به لطف این وبلاگ انجام شد . با احترا م شمارا لینک کردم .