مقاله ها

 

جین شارپ و جنبش ضد خشونت

 

معمولأ قدرت سیاسی بمنزله کلیتی از اقتدار، نفوذ، دسترسی به ابزارهای سرکوب برای بسیج شدن با هدف کسب قدرت سیاسی و یا مانعی برای تصمیمات صاحبان قدرت شرح داده می شود. کاملأ واضح است که اگر ما مفهوم قدرت را نشناسیم نمی توانیم انگیزه ای موثر و قانع کننده برای موجودیت و اداره قدرت داشته باشیم. بر اساس نظریه شارپ دو موضوع مرکزی در نگاه به قدرت وجود دارد.

دیدگاه یکپارچه

دیدگاه وابسته

در این دسته مردم رضایت و خوبی رهبری کنندگان را از قدرت مطالبه می کنند

در این دسته رهبری کنندگان رضایت و خوبی مردم را از قدرت مطالبه می کنند

قدرت در شخص و یا اشخاصی تجلی می یابد

نهاد های گوناگون اجتماعی منشا قدرت هستند

قدرت مستقل، باثبات و مراقب است و پروسه تغییر قدرت دشوار است

قدرت وابسته و محتاج کمک و همبستگی در همه شاخه ها است

اساس تئوری دیدگاه یکپارچه از خشونت سیاسی نشأت می گیرد  و قدرت کم و بیش بر کمیت استوار است. قدرت گرفتنی است، این قدرت قوی، مستقل و اراده گرایانه ظاهر می شود. نگاه و نظر یکپارچه به قدرت به این معنا است که نمی توان بر این قدرت غالب شد مگر این که نظری یکپارچه تر، قوی تر از قدرت یکپارچه ایجاد شود. مخالفین قدرت یقینأ به مرور زمان می توانند تنها به کاهش ابزار های مخرب برای یک  دگرگونی دست یابند. بر اساس این تفکر قدرت به سنگ شبیه است که می توان آن را تراشید، قطعه قطعه کرد تا تقریبأ کوچک شود  یا کاملأ جز جز شود.

پیروزی بر قدرتی که شبیه به سنگ های اهرمی است تنها از راههای زیر امکان پذیر است:

الف. از طریق انتخابات آزاد و دمکراتیک

ب. کودتای دولتی

پ. جنگ

در یک جنگ مخالفین باید بر ارتش سرکوب غلبه کنند، صنعت، جاده ها، شهرها و سایر موارد باید از کار بیاندازند، بمب اتمی آخرین ابزاری است که در این کارزا تهدید کننده خواهد بود.

در یک چشم انداز ضد خشونت قدرت شکل وابسته دارد، نباید به قدرت چون مستأجر موقت پنداشته شود، بلکه قدرت اراده ای است که پذیرفته شده است و اگر مردم در قشر وسیع آن به نافرمانی روی بیاورند، صرفنظر از این که رهبری سیاسی از چه ابزارهایی استفاده کنند، دیر یا زود تمامی یا بخشی از قدرت را واگذار خواهند کرد.

قدرت یکپارچه صرفنظر از یکپارچگی اش هم به رهبری شوندگان و رهبری کنندگان وابسته است. اگر قدرت یکپارچه شناخته و عمل کند در واقعیت های روزمره نیز یکپارچه عمل خواهد کرد. منظور شارپ این است که همه جوامع چه آن جایی که بشکل نظام های دموکراسی اداره می شود و چه آن جایی که بشکل دیکتاتوری اداره می شود در نهایت گمان اکثریت مردم بر یکپارچگی قدرت وابسته است و این تفکر بر جامعه سیطره می یابد.

چنانچه نظریه شارپ درست باشد باید توضیح داد که چرا نیروی ویرانگر بی اثر است؟ جنگ جهانی دوم و بمب افکنی آلمانی ها نمونه ای از این دست است. بر اساس نظریه شارپ تلاش نیروی ویرانگر مستقیمأ نامعقول است و شبیه به این است که تمام انرژی صرف این می شود تا دیگ از آتش دور نگه داشته شود تا بتوان سرش را برداشت و کاملأ غافل از این که شعله کماکان پر حرارت است. جنبش ضد خشونت تلاش می کند تا شعله را پائین بکشد تا از این طریق به قدرت دست یابد.

 

ریشه اجتماعی قدرت

از نگاه شارپ قدرت مستأجر فرد یا افرادی نیست. این یعنی چه؟ شارپ چند نکته از ضروریات قدرت شرح می دهد:

1ـ اقتدار. اقتدار برای این است که تصمیم بگیرد. این اختیار را رأی دهندگان (مردم) داوطلبانه تفویض کرده اند.

2ـ توانایی انسانی.  چه تعداد از رهبری اطاعت می کنند.

3ـ توانی و دانش رهبری.

4ـ فاکتور های نامعلوم. عادت انسانی به فرمانبری، ایدئولوژی و تجاربی که مردم در مأموریت های سیاسی دارند.

5ـ امکانات و ابزار. ابزارها و امکانات اقتصادی، توانایی طبیعی، انتقالات، حمل و نقل و غیره.

6ـ  تحریم. توانایی برای بجریان انداختن تحریم ها. همه بر علیه شهروندان و مخالفین اتباع بیگانه.

تأکید شارپ بر شش بند فوق در وهله آخر به اطاعت و فرمانبری ارجاع می دهد. کارکرد و عمل فشرده ریشه در فعالیت های داوطلبانه دارد. پایه اقتدار در بیشترین حالت به رهبری مربوط است. رهبران به توانایی نیروهای وسیع انسانی احتیاج دارند. اطاعت و فرمانبری به اقتدار بستگی دارد. بسیاری از انسان ها آماده ی همکاری هستند، کمک های مالی می رسانند تا در یک کلام چرخ دولت از کار نیافتد. همه تصمیم ها در وهله آخر به این بستگی دارد تا آن ها را وارد صحنه و کارزار کنند. حفظ قدرت طبیعتأ اجباری است، اما کماکان به نیرویی احتیاج است تا این اجبار را به جریان بیاندازد و در وهله آخر قدرت مبارزه دورنی بین رهبری شوندگان و رهبری کنندگان است.

 

فاکتورهایی که اطاعت و فرمانبری را موجب می شوند

1ـ عادت. انسان ها عادت به فرمانبری دارند  و البته منشأش عادت و رسوم است که از تجربه ها که در قدرت وجود دارد، استفاده ببرند و انسان ها به این موجودیت وابسته هستند.

2ـ ترس از تحریم. اشکال های تحریم متعدد هستند، اما منطور در این جا طرد و یا تحریم فیزیکی است.

3ـ وظایف اخلاقی. چیزهایی که واقعأ مناسبات اخلاقی جامعه دانسته می شود.

الف: بهترین شرایط عمومی. قدرت جامعه را در برابر عنصر های ضد اجتماعی محافظت می کند. باید در نظر داشت که قدرت اشتباه می کند اما بدون قدرت نیز وضعیت بهتری ایجاد نمی شود.

ب: فاکتور های فرا انسانی. گمان هایی که خدا را بر زمین نمایندگی می کنند، مذهب، نژاد، ملیت، حقیقت یا این قبیل چیزها.

پ: هویت. باید در نظر داشت که هویت قدرت بر اساس سنت است، قانون، قانون اساسی و سایر موارد حقوقی.

ت: معیار پذیرش: بر اساس معیار های که در جامعه است رفتار می کند.

4ـ علایق شخصی. باید در نظر داشت که سودی داشته باشد، نظیر پول، پرستیژ و یا موقعیت. از این روش رهبری با کمک اکثریت، اقلیت جامعه را کنترل می کند.

5ـ شناسایی روانشناسی رهبران. تجربه ای از ارتباط هولناک رهبران. در جامعه معمول است تا ریزش و سقوط را محتمل بداند و ضروری است که کسانی این گمان را پیش ببرند.

6ـ محدوده صبر. همواره  در برابر قوانین صبر و بردباری وجود دارد اما باید اذعان کرد که این صبر فاقد جذبه است.

7ـ رهبران اعتماد بنفس ندارند. مردم گرایش دارند تا رهبری شوند،  آن ها از بی تفاوتی فرسوده و رنج می برند، آن ها بر این نظر هستند که رهبران شایسته و واجد شرایط لازم برای تصمیم گیری هستند تا خودشان.

اما فرمانبری هرگز گریز ناپذیر نیست. همه طرفین گرو ههای انسانی از عادتی رنج می برند. احتمالأ  همه رنج می برند. اما همواره  افرادی هستند که در قیاس با بقیه نافرمانی می کنند. و زمانی که این پروسه به نافرمانی بزرگ تبدیل شود، می توان آن را در نظریه شارپ یافت که نمونه های آن را می توان در جنبش هندی ها بر علیه استعمار  جست و اگر کمی پیشتر بیایم، سقوط رژیم های اروپای شرقی یکی پس از دیگری نمونه های خوبی هستند.

شارپ دلیل نسبتأ تکنیکی برای این نظریه دارد که تقریبأ می توان چنین ارزیابی کرد: اگر گروهی به جنبش ضد خشونت روی بیاورد، علیرغم این که با همه نوع خشونت های وحشی مواجه می شود و طرف مقابل بر ناسازگاری اصرار می ورزد و اپوزیسیون عمومی در نظر پوزیسیون خشن بیگانه و بی اعتبار پنداشته می شود. و این تفکر در ارگان های چون پلیس، ارتش و کارمند ان عالیرتبه دولتی بروز می کند. قدرت های خارجی نیز در این میان با وحشیگری حاکمان وقت اعتراض می کنند و در شرایطی آن ها تحریم های اقتصادی بر علیه جناح خشونت طلب توصیه و بکار می گیرند.

در مجموع بخشی از فرمانبری به فرمانبری داوطلبانه وابسته است و بخشی نیز با تهدید در باره تحریم ها بارز می یابد. باید تدقیق کرد که فرمانبری های داوطلبانه به فاکتور های اقتصادی، اجتماعی و سیاسی محدود می شود که همچون در مناسبات وابستگی، ارزش ها و نرم های انسانی نشان داده می شود.

اما همزمان باید تأکید کرد که فرد همواره می تواند از فرمانبری سرباز زند، حتی اگر فرد تهدید و یا طرد فیزیکی شود. برای مثال اگر فرد به زندان محکوم شود تا به اطاعت گردن نهد. اما اگر او از فرمانبری سرباز رند، صرفنظر از هر نتیجه ای نمی توان او را فرمانبر دانست. فرمانبری همواره با این نیت است تا او دستورات را عمل کند.  تحریم ها به این خاطر صورت می گیرد تا به فرمانبری و اطاعت گردن نهد.

 

برگرفته از شبکه سوئدی: صلح و عدالت

ترجمه: اسحاق نجم الدین

 

 ادامه خطابه ماریو وارگاس لیوزا برنده ادبیات نوبل

 . چنانچه اندیشه و شعور توصیه کند و مخالفین سیاسی از سکتاریسم رها شوند و آن را تحت کنترل قرار دهند، بهترین امر مشترک سیاسی رخ می دهد و همان اتفاقی که در رئالیسم جادوئی ادبیات با آن روبرو هستیم، در سیاست نیز با آن مواجه خواهیم شد. انتقال اسپانیا از اقتدار گرایی به رهبری آزاد، از توسعه نیافتگی به شرایط مطلوبتر، از جامعه نابرابر اقتصادی، طبقاتی و بیعدالتی تا گام گذاشتن به جامعه رفاه، شرایطی که ضرورت جامعه اروپایی برای رشد و ارتقای دموکراسی فرهنگی است، در چند سال کوتاه، توجه جهان به گذار اسپانیا به مدرنیته را بخود معطوف کرد. برای من که از نزدیک شاهد شکوفایی این دوره بودم، بسیار قابل فهم و پر از تجربه و آموزنده بود. طاعون درمان ناپذیری ناسیونالیسم که به جهان معاصر و همین طور اسپانیا سرایت داده شده، آن رشد موفقیت آمیز را به نابودی کشاند.

من از هر نوع ناسیونالیسم بیزارم. ایدئولوژی بومی، کوته نظر و انحصاری ـ و یا به تعبیری مذهب ـ که افق های روشنفکری را محدود می کند و آغوشش را برای راسیسم و تعصب های نژادی و قومی باز می گذارد. برای این ها شرایط کاملأ تصادفی ارتقا می یابد که تا حدودی محل تولد و یا اخلاق و بی شناختی از ماهیت حیات بالاترین ارزش محسوب می شود. در کنار مذهب، ناسیونالیسم عامل و محرک بسیاری از بدترین و خونین ترین جنگ های تاریخی بوده اند. هر دو جنگ جهانی و کشتاری که در خاورمیانه رخ می دهد، نمونه هستند. در آمریکای لاتین ناسیونالیسم بیش از هر چیز به اختلاف، هرج و مرج و نزاع دامن زده است و پول های هنگفتی صرف خرید اسلحه شده است، هزینه ای که می توانست در ساختن مدارس، کتابخانه ها و بیمارستان ها صرف شود.

نباید کر و لالی ناسیونالیسم و بیزاری و نفرت به دیگران که همواره تخم نفاق و خشونت افشانده را با میهن پرستی سالم و تعلق خاطر و سخاوتمندی برای کشوری که روشنایی از آن برمی خیزد، مخدوش کرد.

جایی که از طرفی اجدادمان می زیسته و از طرفی دیگر اولین رویایمان شکل گرفته است. دورنمایی کاملأ آشنا از جاها، خویشاوندان و اتفاقاتی که لحظه های ما را تحقق بخشیده و ما را از تنهایی بیرون آورده است. کشور پرچم یا سرود ملی نیست، یا شعار و هورا کشیدن برای قهرمانان از پیش تعیین شده که کشور محیطی مملو از انسان ها که حضور ذهنی و عینی جمعیتی است که رنگ ها، فاصله ها و احساس گرم یگانگی خانه همه ما را می سازد. جایی که بازگشت ما به آن سوی است.

 

  پرو برای من همان ارگویی پا است، جایی که تولد یافته ام اما هرگز در آن نزیسته ام. شهری که مادرم، پدر و مادر بزرگم مرا با آن آشنا کرده اند. همیشه همه اعضای خانواده ی ما سنت منطقه را رعایت کرده اند و شهر سفید را با خود در وضعیت های ناامن حمل کرده اند. در اینجا منظورم تپه پیورا است. تپه درحتان انجیر و خر های بیچاره اش که در دوران جوانی ام از این حیوان بارکش پاهای زمخت یاد می شد.ـ اصطلاحی زیبا و در عین حال غم انگیزـ  آنجا بود که متوجه شدم این لک لک نیست که با بچه هایش می آید که عاشقانه خلق شده اند تا کارهای وحشتناکی را به انجام رسانند. نگاهی مرگ بار. اینجا آموزشگاه سان میگوئل است، و این یک نمایشنامه محلی است، جایی که برای اولین بار توانستم نمایشی سر هم بندی شده و مونتاژ که خودم نوشته بودم را تماشا کنم. گوشه ای از خیابان دیه گو فیره و کولونه در میرافورس در لیما بود. که معمولأ ما آنجا را محدوده شاد می نامیدیم. جایی که من شلوار های کوتاه را با شلوار های بلند عوض کردم، اولین سیگار را در آنجا پک زدم و رقصیدن را یاد گرفتم، جایی که عاشق شدم و دختر بازی می کردم. همان جای خاک گرفته لرزان مدیریت روزنامه صبح لا کورنسیا است، همان جایی که در شانزده سالگی توانایی خبرنگاری ام را محک زدم، حرفه ای که سال ها پا به پای حرفه نویسندگی ام با آن سال های زندگیم را بسر کرده ام. از جهان چیزهای بیشتری آموختم و معاشرت با انسان ها از هر گوشه ای و از هر نوع اش خشمگین، مهربان، آزار دهنده، روبرو شدم. همان جایی که آموزشگاه نظامی لونیسو پرادو در آن جا واقع است.، جایی که آموختم پرو آن جامعه کوچک متوسط نیست، جایی که در آن حصر بودم و مراقبت شده ام، که پرو کشوری است بزرگ تاریخی، کشوری زخم خورده، نابرابر و جامعه اش بارها بخاطر همین نفصان ها بلرزه در آمده است. این جا مخفی گاه سلول حزب کاهیدوس است، جایی که ما، دانشجویان دانشگاه مارکوس آماده انقلاب جهانی بودیم. و پرو دوست و دوستان سازمان لیبرالی موویمینتو که در سه سال زیر بمباران، قطع برق و فضای تروریستی برای دفاع از دمکراسی و فرهنگ آزادی مبارزه کرد.

پرو پاتریسیای من است. دختر عمه دماغ بالا و رام نشدنی که من در چهل سال پیش موفق شدم تا با او ازدواج کنم و کماکان با شیفتگی، ضعف اعصاب و حمله هایی که گاه به وی دست می دهد، در نوشتن مرا یاری رسانده است. بدون کمک های بی دریغ او زندگیم خیلی وقت پیش از این بحرانی و در هم ریخته شده بود. که آلوارز یا گونزالو و یا مورگانا و یا شش تا از نوه ها که تداومی بر خوشحالی و هستی ما را قوت می بخشند. او همیشه فعال است و همیشه کارهای مثبت انجام می دهد، او حلال مشکلات است، مسئولیت اقتصاد خانواده را بر عهده دارد، نابسامانی ها را سازمان می دهد و از کارهای خبرنگاری و نفوذی فاصله می گیرد. از کارهای من دفاع می کند، جلسه هایم را تعیین می کند، سفر هایم را برنامه ریزی می کند، چمدان ها را مرتب می چیند و او  آنقدر بخشنده است که هر گاه نیز با من جدل می کند، بهترین اظهار ادب را در حق من انجام می دهد. او می گوید: " ماریو، تنها کاری که از تو ساخته است، نوشتن است."       

     

 

 

  

 

/ 0 نظر / 15 بازدید