ادامه خطابه ماریو وارگاس لیوزا برنده جایزه ادبیات نوبل

 

. چنانچه اندیشه و شعور توصیه کند و مخالفین سیاسی از سکتاریسم رها شوند و آن را تحت کنترل قرار دهند، بهترین امر مشترک سیاسی رخ می دهد و همان اتفاقی که در رئالیسم جادوئی ادبیات با آن روبرو هستیم، در سیاست نیز با آن مواجه خواهیم شد. انتقال اسپانیا از اقتدار گرایی به رهبری آزاد، از توسعه نیافتگی به شرایط مطلوبتر، از جامعه نابرابر اقتصادی، طبقاتی و بیعدالتی تا گام گذاشتن به جامعه رفاه، شرایطی که ضرورت جامعه اروپایی برای رشد و ارتقای دموکراسی فرهنگی است، در چند سال کوتاه، توجه جهان به گذار اسپانیا به مدرنیته را بخود معطوف کرد. برای من که از نزدیک شاهد شکوفایی این دوره بودم، بسیار قابل فهم و پر از تجربه و آموزنده بود. طاعون درمان ناپذیری ناسیونالیسم که به جهان معاصر و همین طور اسپانیا سرایت داده شده، آن رشد موفقیت آمیز را به نابودی کشاند.

من از هر نوع ناسیونالیسم بیزارم. ایدئولوژی بومی، کوته نظر و انحصاری ـ و یا به تعبیری مذهب ـ که افق های روشنفکری را محدود می کند و آغوشش را برای راسیسم و تعصب های نژادی و قومی باز می گذارد. برای این ها شرایط کاملأ تصادفی ارتقا می یابد که تا حدودی محل تولد و یا اخلاق و بی شناختی از ماهیت حیات بالاترین ارزش محسوب می شود. در کنار مذهب، ناسیونالیسم عامل و محرک بسیاری از بدترین و خونین ترین جنگ های تاریخی بوده اند. هر دو جنگ جهانی و کشتاری که در خاورمیانه رخ می دهد، نمونه هستند. در آمریکای لاتین ناسیونالیسم بیش از هر چیز به اختلاف، هرج و مرج و نزاع دامن زده است و پول های هنگفتی صرف خرید اسلحه شده است، هزینه ای که می توانست در ساختن مدارس، کتابخانه ها و بیمارستان ها صرف شود.

نباید کر و لالی ناسیونالیسم و بیزاری و نفرت به دیگران که همواره تخم نفاق و خشونت افشانده را با میهن پرستی سالم و تعلق خاطر و سخاوتمندی برای کشوری که روشنایی از آن برمی خیزد، مخدوش کرد.

جایی که از طرفی اجدادمان می زیسته و از طرفی دیگر اولین رویایمان شکل گرفته است. دورنمایی کاملأ آشنا از جاها، خویشاوندان و اتفاقاتی که لحظه های ما را تحقق بخشیده و ما را از تنهایی بیرون آورده است. کشور پرچم یا سرود ملی نیست، یا شعار و هورا کشیدن برای قهرمانان از پیش تعیین شده که کشور محیطی مملو از انسان ها که حضور ذهنی و عینی جمعیتی است که رنگ ها، فاصله ها و احساس گرم یگانگی خانه همه ما را می سازد. جایی که بازگشت ما به آن سوی است.

 

  پرو برای من همان ارگویی پا است، جایی که تولد یافته ام اما هرگز در آن نزیسته ام. شهری که مادرم، پدر و مادر بزرگم مرا با آن آشنا کرده اند. همیشه همه اعضای خانواده ی ما سنت منطقه را رعایت کرده اند و شهر سفید را با خود در وضعیت های ناامن حمل کرده اند. در اینجا منظورم تپه پیورا است. تپه درحتان انجیر و خر های بیچاره اش که در دوران جوانی ام از این حیوان بارکش پاهای زمخت یاد می شد.ـ اصطلاحی زیبا و در عین حال غم انگیزـ  آنجا بود که متوجه شدم این لک لک نیست که با بچه هایش می آید که عاشقانه خلق شده اند تا کارهای وحشتناکی را به انجام رسانند. نگاهی مرگ بار. اینجا آموزشگاه سان میگوئل است، و این یک نمایشنامه محلی است، جایی که برای اولین بار توانستم نمایشی سر هم بندی شده و مونتاژ که خودم نوشته بودم را تماشا کنم. گوشه ای از خیابان دیه گو فیره و کولونه در میرافورس در لیما بود. که معمولأ ما آنجا را محدوده شاد می نامیدیم. جایی که من شلوار های کوتاه را با شلوار های بلند عوض کردم، اولین سیگار را در آنجا پک زدم و رقصیدن را یاد گرفتم، جایی که عاشق شدم و دختر بازی می کردم. همان جای خاک گرفته لرزان مدیریت روزنامه صبح لا کورنسیا است، همان جایی که در شانزده سالگی توانایی خبرنگاری ام را محک زدم، حرفه ای که سال ها پا به پای حرفه نویسندگی ام با آن سال های زندگیم را بسر کرده ام. از جهان چیزهای بیشتری آموختم و معاشرت با انسان ها از هر گوشه ای و از هر نوع اش خشمگین، مهربان، آزار دهنده، روبرو شدم. همان جایی که آموزشگاه نظامی لونیسو پرادو در آن جا واقع است.، جایی که آموختم پرو آن جامعه کوچک متوسط نیست، جایی که در آن حصر بودم و مراقبت شده ام، که پرو کشوری است بزرگ تاریخی، کشوری زخم خورده، نابرابر و جامعه اش بارها بخاطر همین نفصان ها بلرزه در آمده است. این جا مخفی گاه سلول حزب کاهیدوس است، جایی که ما، دانشجویان دانشگاه مارکوس آماده انقلاب جهانی بودیم. و پرو دوست و دوستان سازمان لیبرالی موویمینتو که در سه سال زیر بمباران، قطع برق و فضای تروریستی برای دفاع از دمکراسی و فرهنگ آزادی مبارزه کرد.

پرو پاتریسیای من است. دختر عمه دماغ بالا و رام نشدنی که من در چهل سال پیش موفق شدم تا با او ازدواج کنم و کماکان با شیفتگی، ضعف اعصاب و حمله هایی که گاه به وی دست می دهد، در نوشتن مرا یاری رسانده است. بدون کمک های بی دریغ او زندگیم خیلی وقت پیش از این بحرانی و در هم ریخته شده بود. که آلوارز یا گونزالو و یا مورگانا و یا شش تا از نوه ها که تداومی بر خوشحالی و هستی ما را قوت می بخشند. او همیشه فعال است و همیشه کارهای مثبت انجام می دهد، او حلال مشکلات است، مسئولیت اقتصاد خانواده را بر عهده دارد، نابسامانی ها را سازمان می دهد و از کارهای خبرنگاری و نفوذی فاصله می گیرد. از کارهای من دفاع می کند، جلسه هایم را تعیین می کند، سفر هایم را برنامه ریزی می کند، چمدان ها را مرتب می چیند و او  آنقدر بخشنده است که هر گاه نیز با من جدل می کند، بهترین اظهار ادب را در حق من انجام می دهد. او می گوید: " ماریو، تنها کاری که از تو ساخته است، نوشتن است."

ادامه دارد      

     

 

/ 6 نظر / 31 بازدید
اردشیر بابکان

درود بر شما دوست عزیز اگر علاقه دارید من در وبلاگم مطلب کوتاهی درباره پیروزی نهایی راستی بر دروغ(فرشکرت frash kart) از دیدگاه زرتشت نوشتم لطفا" اگر علاقه دارید آن مطلب را بخوانید و دیدگاهتان را بیان کنید با تشکر از شما دوست عزیز[گل]

شعر جیرفت

سلام . وبلاگ شعر جيرفت هر ماه فقط يك بار و آن هم بيست و چهارم هر ماه به روز مي شود . مديران وبلاگ جهت خواندن ، نقد و برسي اثر هاي نمايش داده شده اقدام به لينك دادن 132 نفر از منتقدان و شاعران امروز كشور كرده است . كه با احترام شخص شما را هم لینک کردیم . اميدوارم دعوت هاي ما بي جواب نماند و روز به روز شاهد پيشرفت شعر اين شاعران باشيم اين بار با اشعاري از حديث محمدي مريم بالنگي شهرزاد حيدرزاده حميدرضا واحدي محمدرضا واحدي مهدي نظري اسفندقه سياوش نگارستاني ليلا انصاري حميده كريمي به روز شد . منتظر نظرات ارزشمند شما هستيم .

ساسان شیبانی نژاد

سلام آقای نجم الدین . آمدم مطلب جدید بخونم اما به روز نکرده بودید . به هر حال شما دعوتید برای خواندن پست جدیدم . موفق و پیروز باشید ..